دانلود رمان

پارت صد و چهل و پنج#   کاترین پس از گذشت نیم روز، بلاخره با تمام سرعتی که در توان اش بود، خود را به پایتخت رساند و بی جان، تبدیل به جسم انسانی اش شده و وارد شهر شد. تمام بدن اش غرق در عرق بود و از کنار هرکس که می گذشت، بخاطر… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت صد و چهل و شیش#   سرباز، با تمام سرعت خود به اژدها تبدیل شد و به سوی کاخ شورا پرواز کرد. با رسیدن به کاخ، در جایگاه مخصوص درونی کاخ فرود امده و به جسم انسانی خود بازگشت. سپس نیزه به دست به سمت تالار شیوا رفته و با رسیدن به پشت درب ان،… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت صد و هشتاد و پنجم   بهزاد بازدمش را بیرون فرستاد و پوزخندی زد. اگر مادرش نبود. بازهم با زبان نیش و کنایه حرف می‌زد؛ اما بی‌اراده با دیدن حال خراب پریا و مادرش که حضور داشت. گفت:   – نه عزیزم، بابک رو  یک نفر فرستاده بود کانادا تا یک سری  حرف به من بزنه؛… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت_هفت       آهسته در خانه را بهم کوبید و بعد دور زدن ماشین، کنارم جای گرفت و لبخند لبش را و نگاه عاشقانه چشمانش را نثارم کرد.   همیشه همین گونه بود، دنیای خشمگینی که دنیایش را اسیر کرده بود و ادعا میکرد دست و پنجه نرم کردن با آن خسته اش نمی… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت_هشت       ابرویی بالا انداخت و پا راست اش را سوار بر پای چپ اش کرد.   – گفتم شاید!   سکوت کردم. خدایی با این سر درد عجیب حوصله جر و بحث را نداشتم.   موها را از روی شانه جمع کردم و فقط حوصله کردم تِلی رویشان بنشانم.قبل از خروج از… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت۸۶   سودابه رو در آغوش گرفتم تا گریه کنه و به خودش بیاد، یکم که آرام ترشد ادامه داد: بعد از شام گفتم باید درمورد مسائلی باید با شما صحبت کنم. حرف زدم، ازوقتی بامسعود آشنا شدم تا زمانی که تو منو اززندان آزادکردی و من تجارت خودمو شروع کردم. حرفهای که تمام شد… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت_21 | آوا | تمام ماجرا رو با یِنقَده سانسور براشون تعریف کردم. دهن همشون اندازه غارعلیصدر باز شده بود. یهو هستی با داد گفت ـ خره یعنی تو الان با آوین تو شرکت با هم کار می‌کنین؟! دستمو زود جلوی دهنش گرفتم. ـ هوی یواش نکبت! همه‌جا جار زدی که! نیکا با ذوق گفت… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت_22 | آوا | ماشین‌رو پارک کردم و به سمت خونه رفتم. تا اومدم درو باز کنم سطل آبی، روم فرود اومد. آب از سر و صورتم می‌چکید. از روی حرص جیغ بلندی کشیدم. شده بودم عین موش آب کشیده! وجدان : اوف خدا به خیر کنه، من رفتم بای! داد زنان وارد پذیرایی شدم که… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمات

پارت سوم:   – مبینا!   – چیه؟ ها چته؟ خیلی خوشت اومد اون پسره گرفت مسخرت کرد نه؟   با حرص پام رو به موزائیک کوبیدم و چشم غره ای بهش رفتم.   – نیاز میکشمش! ببین کی بهت گفتم، یک روزی، یک تیر خالی میکنم تو مخش و خلاص! خودمونو و یک سازمانُ از… ادامه خواندن دانلود رمات

دانلود رمان

پارت چهارم:   بعضی اوقات، مبینا، زیادی برام مبهم و گنگ میشد! شبیه به، شبیه به یک چشم! وقتی که چشم بی حسه، حسش، برات گنگ و مبهمه، آره این بهترین تشبیه.   چشم هاش، برق میزد، برق اشکی که باعث به خون نشستن دلم میشد. مبینا، محکم تر از من بود، قوی تر از من… ادامه خواندن دانلود رمان