دانلود رمان

Rate this post

زهرا ادامه داد:

 

-در موردش شایعه زیاده. می گن مادرش آلمانیه.

 

مارال هم دخالت کرد:

 

-دروغه بابا. پس چرا ایرانه؟ شاید به خاطر اینکه برند Boss می پوشه این چرت و پرتا رو می گن.

 

-الان باید جلوش پاشنه بکوبیم بگیم: های هیتلر!؟

 

پیمان ادای هایل هیتلر درآورده بود. همه خندیدند. کیمیا با ناراحتی نگاهشان می کرد! ناخودآگاه ادایی درآورده بود. خدا رو به خاطر مزایای ماسک شکر کرد و به رجبی نگاه کرد:

 

-آقای فردوس کارش خیلی سنگینه. برای همین معمولا حوصله شوخی نداره. فکر کنم از شش صبح اینجاست تا نه شب.

 

زهرا پرید وسط حرفش:

 

– من یه بار نه و ربع می رفتم تازه اومد تو بالکن سیگار بکشه. کلا جزو دکوراسیون اینجاست!

 

دوباره سکوت شد. سعی کرد جمع را نگاه نکند تا بحث تمام شود. ولی… مارال ول کن نبود:

 

-تو تابلو هست روش کراش زدی. از همه ما هم سنت بیشتره. از تجربت استفاده کن شاید شد…

 

تابلو بازی اش خیلی اشتباه بود. لعنت به اجتماعی نبودن! بالاخره تصمیم گرفت که چیزی بگوید:

 

-من کراش نزدم!

 

– اذیتش نکن مارال

 

زهرا  ادایی برای مارال درآورد:

 

-در هر صورت، بی خیال شو به نظرم! اینجا خیلی ها یه دور روی فردوس کراش می زنن بعد یه کم بررسی می کنن…

 

-کی روی کوروش کراش زده؟

 

بچه ها ایستادند و به مرد سلام کردند. کیمیا هم ایستاد. سعی کرد پای چپش در فشار نباشد.

 

– پس تو جدیده ای! من فرشادم. تیم شما برای آموزش یه حسابدار صفر کلا پیشنهاد من بوده!

 

همین طور که حرف می زد، بند ساعتش را باز کرد و دوباره بست. نگاه کیمیا کشیده شد روی ساعت… بند طلایی با صفحه سیاه. کلی عقربه داشت. با آرم تاج.

 

-پیشنهاد خوبی بوده. من کیمیا زارعی هستم.

 

-کبراست تو شناسنامش. ظاهرا ما ترسونیدمش!

 

با حیرت مارال را نگاه کرد. الان با این کار داشت برای این آقاهه دلبری می کرد؟

 

-از چی ترسیده؟

 

سکوت بود. فرشاد ولی. یک دستش را در جیب شلوارش گذاشته بود و سرش را کمی خم کرده بود. ناخودآگاه به چشمانش دقت کرد… قهوه ای روشنی بودند. کمی رنگ چشم های امیر! احساس کرد فرشاد با تفریح به اون زل زده:

 

-نترس از این! تو تازه واردی. فکر می کنه پرتی! مثلا برو بگو: سلام. چه منظره خوبی!

 

-آقای رجبی گفتن که آقای فردوس معمولا حوصله شوخی ندارن.

 

فرشاد چشم غره ای به رجبی رفت:

 

-تا حالا مدل تو نداشتیم اینجا. تو باهاش حرف بزنی شاید فرق کنه!

 

کیمیا با تعجب نگاهش می کرد. مدل او؟ به خاطر مقنعه و مانتوی آزادش می گفت؟ بدون هیچ آرایشی! با سه ماسک روی صورتش. او اصلا شبیه به بقیه دخترهایی که در این شرکت دیده بود، نبود. حتی مقنعه اش را هم طوری سرش کرده بود که اصلا موهایش معلوم نباشد. موهایی که مدت ها بود ریزش شدید داشت.

 

 

 

-بزار بهش انگیزه بدیم! اگه بتونی پنج دقیقه به حرف بگیریش…پنج دقیقه کامل یا بیشتر. یه…صد دلاری بهت می دم!

 

– عمرا…تهش سر دو سه دقیقه دکش می کنه!

 

یک آقای جدید حرف زده بود. خندیدند. مشخص بود که قصد مسخره بازی دارند. فقط… مسخره کردن او… یا…؟

 

به مردی که هدف صحبتشان بود نگاه کرد. آرنج یک دستش را روی میله های بالکن گذاشته بود و به شهر نگاه می کرد. در این چند دقیقه این دومین سیگاری بود که روشن می کرد.

 

به نظر می رسید فردوس سخت تر این حرف ها باشد. پس قطعا او به این راحتی اولین و شاید آخرین فرصتش را از بین نمی برد. باید بیشتر فکر می کرد. لبخند کوچکی زد و ماسکش را مرتب کرد.

 

– ممنون. من اعلام شکست می کنم.

 

-چرا خب؟ ای بابا…

-من به جاش داوطلب می شم.

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.