دانلود رمان

Rate this post

پارت‌ سه

-‌ آسیه، هی آسیه!

به سمت مامان برگشتم و لبخندی زدم.

-‌ بله؟

مامان چشم هاش رو ریز کرد و گفت:چرا ترسیدی؟

شونه‌هام رو بالا انداختم و گفتم:چرا باید بترسم؟

مامان: هیچی، من دارم با گلی و مهری میرم‌ خونه مامان بزرگ‌. میای تو هم؟

در فکر این که فرصت هم جور شد، توی دلم لبخندی زدم و گفتم: نه، من فردا مدرسه دارم نمیام. ان‌ شا‌ الله دفعه بعدی.

مامان سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت.

بلند شدم و در اتاق رو بستم خودم رو روی تخت پرت کردم‌. واقعا داشت خوابم میومد.

***

-‌ آسیه، آسیه پاشو!

صدای مامان بود، اما اصلا حال و حوصله مدرسه رو نداشتم، بخصوص که امروز امتحان داشتم و من، خب هیچی نخوندم بودم. دریغ از یک کلمه!

.-‌ آسیه میگم پاشو! من دیگه بیدارت نمی‌کنم ها.

بی حوصله پاشدم و خمیازه‌ ای کشیدم.

بعد از شستن دست و صورتم، رفتم تا آماده بشم.

 

***

 

سر کلاس نشسته بودم.‌ این زنگ ریاضی داشتیم و من بی حوصله بع مبحث توان که مبحث جدیدی بود گوش می‌کردم و البته ناگفته نماند، با مدادی‌ داشتم روی کاغذ اسم سیاوش رو می‌نوشتم و خط خطی می‌کردم تا اگر کسی پیدا کرد، لو نرم.

سارا امروز هم نیومده بود و من باز هیچ سرگرمی‌ نداشتم‌. دوست داشتم دیشب به سیاوش زنگ بزنم هم که خوابم گرفت. کاش زنگ می‌زدم!

 

***

بی حوصله چادرم رو سرم کردم و کیفم رو برداشتم.

امروز اصلا حال و حوصله درست و حسابی نداشتم. علاوه بر نبود سارا و ناراحت از استفاده نکردن از موقعیت دیشب، امتحانم رو هم کاملا خراب کرده بودم و اگر مادر و پدرم می‌فهمیدند، که قطعا می‌فهمیدند از زندگی ساقطم‌ می‌کردند.

-‌ بند کفشت بازه!

ممنون آرومی رو به مریم که این حرف رو زده بود گفتم‌ و بند کفشم رو محکم کردم.

آروم_آروم قدم ‌برمی‌داشتم. دیگه پاهام توان یاری کردن رو نداشت. دوست داشتم مثل اکثر همکلاسی هام، کسی باشه که بیاد دنبالم و تا خونه برسونتم‌ اما پدرم که ایران نبود و مادرم، خب رانندگی نمی‌کرد و البته ماشینی هم در کار نبود

– آسیه بیا بالا!

با شنیدن صدا، سرم رو به بغل چرخوندم. ایول خدا!

عمو احمدم بود، خونه‌ اون فقط یک کوچه با مدرسه فاصله داشت و الان از شانس خوبم اینجا بود.

خواستم مثلا تعارف کنم پس برای همین گفتم: خیلی ممنون، خودم میرم‌

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.