دانلود رمان

Rate this post

پارت سوم

آخرین جمله‌های پدرش که به صورت یک فایل صوتی بعداز مرگش به دستش رسیده بود، با بالاترین فرکانس در مغزش پلی شد و صدای نوازش‌گر روحش در گوش‌هایش پیچید، گویی او واقعی بود!

– من تورو بخاطر خودت تنها گذاشتم.. برای محافظت از تو! هرچی بیشتر دنبال این اتفاقات باشی و بخوای رمز و راز این ماجرا رو بدونی بیشتر بوی تعفن و نفرتش پخش میشه؛ پس بخاطر خودت، بیخیال من شو!

مسکوت به رو به رو خیره بود و بدونِ اشک گریه می‌کرد!

حس‌های همیشگی بعداز به یاد آوردن آن حرف‌ها به سراغش آمد.. غمی آعشته به ترس، شایدم ترسی آغشته به انبوه، ترسش در وهله اول بود یا غمش؟ غمش از روزهای گذشته بود و اما ترسش.. ترسش از شب‌های آخری بود که پدرش در کنارش حضور داشت و حرف‌های عجیب و غریبی میزد، حرف از یک کتاب! و این اواخر صداهای آرام و مرموزی که از اتاق پدرش می‌آمد به ترس و استرسش اضافه می‌کرد.‌

بدونِ هیچ حرکتی درست مانند یک مجسمه به رو به رو خیره بود.. با صدایی و سرد و محکم گفت:

– تو من و تنها گذاشتی بخاطر خودم! من تورو بخاطر خودت تنها نمی‌ذارم.

دو ساعت بعد وقتی عقربه‌های ساعت نیمه شب رو نشون می‌داد او هنوز در حال درد و دل با همان قاب عکس بود!

به آرامی از روی صندلی بلند شد و قاب عکس را که قطره‌های اشک بر رویِ شیشه‌اش خودنمایی می‌کرد را سرِ جایش، روی میز گذاشت. چشم‌هایش بر رویِ دو صورت شاد و خندان درونِ عکس در نوسان بود، دلش برای آن روزها تنگ شده بود.. برای شیطنت‌هایش که فقط مختص پدر عزیزش بود، برای آن صورت جذاب درون عکس! پدر که رفت غم آمد و ابرهای تاریک و سیاهش بر رویِ تمام رویاها و آرزوهایش خطی قرمز به معنی پایان کشید! حال همان ابرهای قدرتمند و پُر بغض غم سعی در پایان دادن به زندگی‌اش را داشت!

گویی زندگی‌اش بوم نقاشی‌اش بود که نقاشِ این روزهایش علاقه‌ی زیادی به رنگ مشکی داشت که آسمان شهر را تیره و تار کرده بود!

آبی ژرف چشمانش پرتلاطم و طوفانی شده بود اما اجازه‌ی باریدن به اشک‌هایش را نداد. با حرص دستانش را محکم بر رویِ چشمانش کشید اما با فشار وارد شده به گلویش از بغض چه می‌کرد!؟

تند تند نفس می‌کشید.. نیاز مبرمی به هوای آزاد، قدم زدن و جرعه‌ای آرامش داشت!

به سختی جلویِ اشک‌هایش را گرفته بود و برای اولین‌بار چقدر مقاومت کردن در برابر آن اشک‌های سمج سخت بود! چقدر اولین‌هایش پس از سه سال در امروز اتفاق افتاده بود! شاید وقتش بود پایان دهد به این زندگی غمناک! زندگی هر کس اگر تهش مرگ داشت برای او هر روز و ثانیه‌اش درد و مرگ بود.

پایانی از جنس شروعی دوباره! شاید وقتِ بیرون رفتن از دنیای تاریک و سردش رسیده بود.. سرما! تیره! تاریک! بغض! اشک! چقدر از این واژه‌ها نفرت داشت.. همین چند کلمه برای نشان دادن حال او کافی بود، نبود؟!

نفس آه مانندی کشید و تصمیم گرفت برود و کمی در حیاط آن عمارت سوت و کور قدم بزند. از در که خارج شد به سمت پله‌های مارپیچی‌ای که سالن اصلی رو به سالن بالایی که اتاق‌ها در اون وجود داشتن وصل می‌کرد، حرکت کرد.

به پایین پله‌ها که رسید نگاهش را دور تا دور خانه که با دکوراسیونی کاملا شیک و مدرن دیزاین شده بود چرخاند. این خانه تداعی‌گر خیلی از سکانس‌های نابی بود که با «کات» گفتن سرنوشت خانه‌ی خاطره‌هایش ویران شده بود!

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.