دانلود رمان

Rate this post

پارت 192

گرچه شروعش پر از استرس بود اما بعد از گذشت چند ثانیه تسلط بیشتری روی دستهام پیدا کردم و در حالی که تمام مدت سنگینی نگاه نامدار و حضور دوست­داشتنی­ش رو حس میکردم، نواختن اون قطعه رو تا انتها به بهترین شکلی که بلد بودن ادامه دادم و بعد دست از کلیدها برداشتم و با آسودگی به سمتش برگشتم.

لبخند روی لبش نشون میداد از اینکه اعتماد به نفسم برگشته بود و کارم رو به انتها رسوندم راضی بود و با کف آرومی که برام زد نزدیک تر شد:

-دیدی اعتماد به نفسش رو داشتی! از اون چیزی که خودت میگی خیلی بهتری و به نظرم مهارتت کاملا با تعریف شهریار مطابقت داشت

لبخند آسوده­ای زدم:

-ممنون ولی هنوزم روی حرف خودم هستم، در مقابل کسی که حرفه‌ای میزنه من هیچ حرفی برای گفتن در این زمینه ندارم واقعا!

ابرویی بالا انداخت: هیچ وقت خودت رو دست کم نگیر

چشم با خنده­ای گفتم و همزمان نگاهی به اطراف انداختم، برخلاف چیزی که تصور میکردم شاید به تعداد انگشتان دست بودند کسایی که به پیانو زدنم چشم دوخته بودند و بقیه حین گذر کردن شاید نگاهی انداخته بودند.

قبل از اینکه از جام بلند شم، سوال نامدار سرم رو با تعجب به سمتش برگردوند:

-تا حالا دوئت زدی؟

مردد سری به نشونه­ی تایید تکون دادم، قبلا با مامانم امتحانش کرده بودم، گرچه هماهنگ شدنش کار سختی بود ولی تجربه­ش رو داشتم. برای اینجور نواختن به دو پیانیست نیاز بود و از علت سوال نامدار مطمئن نبودم. برای همین همچنان نگاهم برای توضیح بیشتر بهش بود و جواب سوالم رو وقتی گرفتم که حدس توی ذهنم به حقیقت پیوست و با فاصله­ای کم کنارم روی نیمکت نشست و رو به صورت متعجب من گفت:

-قطعه­شو تو انتخاب کن!

با مکث اسم قطعه ای رو لب زدم و اون سری به نشونه‌ی موافقت تکون داد:

-خوبه، آماده‌ای؟

سرم رو تکون دادم و نگاهم رو به دستهامون که کنار هم روی کلاویه­ها قرار گرفته بود، دادم. همونطور که سعی داشتم ذهنم رو روی نت ها متمرکز میکردم، توضیح کوتاهی برای هماهنگیمون داد و بعد خودش شروع کرد. اونقدر با مهارت و مسلط انگشتهاش رو به حرکت در می‌آورد که حقیقتا چند ثانیه اول محو مهارت دستهاش شدم و اصلا فراموش کردم قرار بود هم نوازی کنیم.

باور اینکه اون نامدار جدی توی شرکت با اون شخصیت سختش همچین مهارتی توی موسیقی که تماما روحیه‌ای آروم و احساسی می طلبید، داشته باشه، سخت بود و حالا که با چشمهای خودم شاهدش بودم، میفهمیدم که چقدر میشه که درون و بیرون آدمها جدا از شان اجتماعیشون متفاوت و شگفتی ساز باشه.

با اشاره­ش برای شروع کردنم، انگشتهام رو یک دور باز و بسته کردم و بعد با شنیدن حالایی که گفت شروع به نواختن کردم. تمام مدتی که در حال نواختن اون قطعه بودیم نگاهم رو به جایی غیر از دستهام نمیدادم تا تمرکزم بهم نخوره و بتونم  بی نقص ادامه‌ش بدم اما از گوشه­ی چشم می­دیدم مردمی که رفته رفته به تماشای ما می ایستادند.

اتمام هم نوازیمون همراه شد با صدای دست معدود مردمی که کنارمون به تماشا ایستاده بودند و نزدیک شدن با مکث مرد مسنی که مستقیم به سمت نامدار اومد. ظاهر مرتب و تیپ جالبش با اون ساس­بند شلوار و پیپی که میون دستهاش بود، باعث شد ناخودآگاه با لبخند بیشتری به نزدیک شدنش نگاه کنم. من و نامدار همزمان از روی نیمکت بلند شدیم و اون مرد با لبخندی بر لب رو به نامدار گفت:

– !Liebe ohne Gegenliebe, ist eine Frage ohne Antwort (عشق بدون طرف مقابل، سؤالی بدون پاسخ است؛ ضرب المثل آلمانی)

بعد اشاره ای به من که کنار نامدار ایستاده بودم کرد و با لبخند پر رنگی تری گفت:

-!Ich hoffe, Sie haben die Frage beantwortet, junger Mann (امیدوارم تو جواب سوالت رو داشته باشی مرد جوان!)

نامدار با لبخند جوابش رو داد و تشکر کرد. مرد دستی به شونه‌ی نامدار زد و همزمان با دمی که از پیپ توی دستش گرفت، ازمون دور شد و بقیه هم خیلی عادی دوباره متفرق شدند. هنوز مشغول تجزیه تحلیل جملات کوتاه مرد مسن و خوشپوش رهگذر بودم که نگاهم رو صدای نامدار از مسیر رفتن مرد به سمت خودش برگردوند. نگاهش آروم بود:

-یه چیزی رو میدونستی همتا؟

در حالی که هنوز توی خلسه­ی خوشایند تجربه­­ی چند لحظه پیشمون بودم، سرم رو به نشونه­ی استفهام تکون دادم و اون دستش بالا اومد و با ملایمت طره‌ای از موهای رها شده روی صورتم رو پشت گوشم زد و بعد دستش رو کنار کشید و با لحنی آروم گفت:

– تو تنها جواب این دنیا به عاشقانه‌ی منی!

مکثم توی یشمی نگاهش طولانی شد و مات مهر توی نگاهش شدم. حس بی نظیری که از اعتراف فی‌البداهه‌ش داشتم قابل توصیف نبود……

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.