دانلود رمان

Rate this post

پارت صد و چهل و پنج#

 

کاترین پس از گذشت نیم روز، بلاخره با تمام سرعتی که در توان اش بود، خود را به پایتخت رساند و بی جان، تبدیل به جسم انسانی اش شده و وارد شهر شد. تمام بدن اش غرق در عرق بود و از کنار هرکس که می گذشت، بخاطر بوی تند عرق اش صورتشان جمع شده و از او فاصله می گرفتند.

 

عده ای اما از انجایی که بوی عرق برای شان مهم نبود، متعجب و کنجکاو به چهره خیس و قرمز شده کارتین نگاه می کردند و با خود می گفتند چگونه ممکن است یک اژدها تا این اندازه خسته شود که صورت اش اینقدر تغییر رنگ بدهد؟

 

کاترین اما بی توجه به بقیه در مسیر اصلی شهر اهسته قدم از قدم بر می داشت تا به قصر برسد. اما حتی گمان می کرد که تا رسیدن به قصر دوام نمی اورد. زیرا به وضوح انرژی ای که لحظه به لحظه از بدن اش خارج می شد را احساس می کرد.

 

دو دختر بچه، در زیر درخت های اقاقیا؛ زیراندازی از جنس گلیم انداخته و روی ان نشسته اند. هر دو مشغول بازی کردن با عروسک های نمدی خود هستند که به تازگی پدرشان برای تولدشان هدیه گرفته است. دو خواهر دو قلو، با چشم هایی قهوه ای و موهایی کلاغی که بسیر زیبا و بلند بودند، هر کدام به جای عروسک خود سخن می گفتند و دو عروسک اینگونه با معجزه ای ساده با یکدیگر حرف می زدند.

 

در ان طرف خیابان، پسر بچه های متعددیی، از کوچک گرفته تا بزرگ، در مسیر سنگ فرش شده اصلی پایتخت به دنبال توپی نمدی می دویدند و مسیر را شلوغ و پر از سر و صدا کرده اند.

 

در بالای سرشان، خانه ای دو طبقه از چوب گردو ساخته شده است که بانویی، در ایوان طبقه دوم مشغول تکاندن لباس هایشان است تا پس از گرفتن اب ان ها، لباس ها را روی نرده های چوبی براق پهن کند تا خشک شوند.

 

قطرات اب با هر تکانی از ان بانو، بر روی سر و صورت بچه های پایین می ریخت و بچه ها معترض و گاهی شاد به اسمان نگاه می کردند. چندی فکر می کردند دارد باران می بارد و چندی متوجه کار ان خانم می شدند و با فریاد به سمت او اعتراض می کردند.

 

شهر، پر از هیاهوی و شلوغی است اما کاترین، در سکوت و افکاری درهم با قلبی که کل نیم روز را از نگرانی مدام به در و دیوار سینه خود زده است، همچنان درگیر است. کاترین، عذاب وجدان داشت و این افکارش را به بازی گرفته بود.

 

اگر گریس نتواند نجات پیدا کند، اگر اتفاقی برای گریس بیافتد هرگز خود را نمی بخشد. پس هر طور شده حتی اگر تا کام مرگ هم می رفت باید خبر را به فرمانده برساند. قدم هایش اهسته روی زمین کشیده می شدند. نزدیک قصر است و پرنده های چلچله با شادی از زیر ابشار ها پرواز کرده و گویی حمام می کنند.

 

کاترین، با رسدین به دروازه اصلی قصر، ایستاد و به سرباز جلویش که با کنجکاوی و دقت بسیار به او چشم دوخته بود، نگاه کرد. اکنون ایا می توانست به راحتی وارد قصر شود؟ سرباز، با نزدیک تر شدن کاترین، نیزه اش را جلوی او گرفت و با صدایی محکم گفت:

 

– بایست. کی هستی؟

 

کاترین، سرفه ای کرد. زیرا از ظهر تا کنون اب نخورده بود و این باعث شده است لب هایش خشک شده و ترک بخورند. کمی با اب دهان اش گلوی خود را خیس کرده و سپس به سختی و با صدایی که گویی از پشت کوه های مرتفع بیرون می امد؛ پاسخ داد:

 

– من… برای… شاهزاده هایمون خبری دارم.

 

سرفه هایش بیشتر میشد و سرباز، با شک به او این چنین جواب داد:

 

– شاهزاده هایمون؟ بیا برو دنبال کارت دختر جون، واسه من دردسر درست نکن.

 

سرباز قدمی به عقب رفت تا کاترین بیخیال شودو برود، اما کاترین جلو تر امد. سرباز اخم هایش را در هم کرد و خواست مجدد به او تذکر بدهد که کاترین میان سرفه هایی که سعی داشت مانع ان ها شود، به سرباز خیره شد و گفت:

 

– بهشون بگو، از گریس خبر دارم… با… باید ببینمشون.

 

سرباز با شنیدن نام گریس، به سمت هم رزمش که در سمت چپ دروزاه عظیم قصر ایستاده بود، نگاهی کرد. او گریس را می شناخت زیرا فرمانده خودشان بود. مردد مجدد به دختر نگاهی انداخت و چشم هایش را بست. سپس با باز کردن چشم هایش و در حالی که به سمت داخل قصر می رفت، خطاب به دختر با لحنی تهدید امیز گفت:

 

– باشه، همین جا صبر کن تا به شاهززاده بگم. تکون نخور!

 

کاترین که دیگر توانی برای مقاومت نداشت، روی زانو هایش فرود امده و اهسته سرش را تکان داد. سرباز سمت چپی با دیدن وضعیت بد ان دختر جلو امده و بازویش را به نرمی گرفت. سپس اهسته گفت:

 

– بیا کنار به دیوار تکیه بده تا دوستم برگرده.

 

کاترین سرش را اهسته تکان داد و خود را به دست های قدرتمند سرباز سپرد. به کمک سرباز بلند شد و کمی ان طرف تر به دیواره قصر تکیه داد و اهسته روی زمین نشست. سرش را به سنگ های سفید و طلایی قصر تکیه داد و بی حال چشم هایش را بست. دیگر توانی برایش نمانده است. تشنگی گلویش را می سوزاند و این دیگر برایش قابل تحمل نیست. پس چشم های خمارش را باز کرده و به سربازی که جذابیت نچندانی داشت، نگاه کرد. سپس اهسته لب زد:

 

– میشه… یکم… ا… اب بهم بدی؟

 

سرباز که به سختی میان سرفه های کاترین حرف اش را شنیده بود، سرش را به سرعت تکان داده و به سمت اتاقک کنار دروازه دوید. سپس لیوانی از کنار کوزه اب برداشت و برای دختر با اب سرد ان را پر کرد. با اتمام کارش به سمت او بازگشت و کنارش ایستاد. دست اش را به سمت او دراز کرده و گفت:

 

– بگیرش.

 

کاترین سرش را بالا اورد و با دیدن لیوان اب، بغض کرد. با دست هایی لرزان ان را گرفت و خطاب به سرباز تشکری کرد. خیلی قدر دان اش بود و این از درخشش چشم هایش مشخص است. لیوان را به لب های خشکیده اش نزدیک کرده و یک نفس اب سرد و گوارای درون لیوان سفالی را خورد.

 

هنگامی که در این سمت کاترین از تشنگی رهایی می یابد، شاهزاده همراه با کارو در کاخ شورا به سر می برد و در تالار شیوا، مشغول رسیدگی به امور ارتش و دیگر مشکلات شهر بود که پادشاه موقت تعدادی از وظایف خود را به او محول کرده بود تا کمی استراحت کند. زیرا ملکه و پادشاه در این یک رزوی که هایدرا رفته بود، هر دو هنوز از اتاق خود بیرون نیامده بودند و مدتی وظایف پادشاه را شاهزاده به عهده گرفته بود.

 

هرچند ان ها نمی توانند همیشه در انجا بمانند. امروز و فردا بلاخره باید بیرون بیایند… قصر در تاریکی زیبایی فرو رفته است و همه جا را سکوت ارامش بخشی فرا گرفته. ستاره ها بخاطر نور های زیاد درونی قصر به خوبی در اسمان بی کران شب مشخص نیستند اما قصر در شب، نمای بسیار زیبایی دارد. نور های سفید که در زیر صخره های ابشار ها نصب شده بود به زیبایی و ابهت قصر می افزود.

 

 

 

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.