دانلود رمان

Rate this post

پارت صد و چهل و شیش#

 

سرباز، با تمام سرعت خود به اژدها تبدیل شد و به سوی کاخ شورا پرواز کرد. با رسیدن به کاخ، در جایگاه مخصوص درونی کاخ فرود امده و به جسم انسانی خود بازگشت. سپس نیزه به دست به سمت تالار شیوا رفته و با رسیدن به پشت درب ان، نفس عمیقی کشید و خطاب به پیشخدمتکار گفت:

 

– باید شاهزاده رو ببینم.

 

خدمتکار پنجاه ساله شاهزاده، با درخواست سرباز، سرش را تکان داد و به دیگر ندیمه ها نگاه کرد. با این کارش ندیمه ها درب را گشودند و پیشخدمتکار همراه با سرباز وارد تالار شیوا شد. بر خلاف ان خدمتکار که قدم هایش بسیار ارام بودند، سرباز قدم هایی سریع و مستصل بر می داشت تا انکه به جایگاه شاهزاده رسیدند.

 

شاهزاده پس از یک خواب کوتاه مدت اما پر انرژی تازه از خواب بیدار شده بود و ساعاتی می گذشت که مشغول بررسی مشکلات امروز بود تا پادشاه هنگامی که از انزوا بیرون می امد کمرش از سنگینی کار ها نشکند. زیرا مشکلات کشور قرار نبود با رفتن پرنسس خاتمه پیدا کند…

 

به هایمون چشم دوختم. چقدر توی این یک روز شکسته شده بود. اما نه در حالت عادی معمولی است و هنوز هم مثل قبل با شکوه به نظر می اید. اما تنها خودم می دانم که از درون چقدر خورد شده. دیدن رفتن پرنسس، دیدن خداحافظی هایدرا و اشک هایی که در پشت پرده های کالسه در سکوت می ریخت، تحمل این ها واقعا برایش سخت بود.

 

او تا بیرون پایتخت به صورت ناشناس همراهی اش کرده بود و متوجه تمام حرف های مردم شده است. حرف هایی که گاهی خوب بودند و پرنسس را تحسین می کردند و حرف هایی گه گاهی انقدر بد و منفی هستند که به حتم اگر پرنسس ان ها را می شنید از مقام اش کناره گیری می کرد. اما شاهزاده به خوبی می دانست که مردم از هیچ چیز خبر ندارند، وگرنه به حتم همان موقع به هایدرا با سنگ و ابزار های کشاورزی خود حمله می کردند…

 

افسوس می خورد که در نبودش هایدرا تا این اندازه تغییر کرده و علمی بر انجام کار های سیاسی ندارد. کلافه سرش را روی میز طلایی جلویش گذاشت و صندلی را کمی عقب کشید تا کمرش درد نگیرد. کارو که کنارش نشسته بود و به مسائل و بودجه دو ارتش رسیدگی می کرد، با رفتار هایمون، تومار پارچه ای که در دست داشت را روی میز گذاشت و غمگین به او خیره شد.

 

موهایش بهم ریخته اند و تار های سیاه زلف های براق اش به وضوح مشخص هستند. کارو خواست حرفی بزند که با رسیدن پیشخدمتکار و سربازی که در پشت سرش می امد، سکوت کرده و سرش را به سمت ان ها باز گرداند. پیشخدمتکار شاهزاده تعظیم کرد و اهسه کنار رفت تا سرباز حرف بزند.

 

سرباز که اولین بار بود این گونه شخصا به حضور شاهزاده ارشد این پادشاهی رسیده است، کمی استرس دارد اما باید خبر ان دختر را به ایشان ابلاغ کند. پس به سرعت تعظیم کرده و در همان حالت تعظیم لب گشود.

 

– درود شاهزاده، دختری جلوی دروازه قصر با سر و وضع نامناسب اصرار داره شما رو ببینه. همچنین گفت از گریس براتون خبری داره.

 

شاهزاده که تا دقایقی پیش بی حوصله به حرف و گزارش ان سرباز گوش می داد با شنیدن نام گریس، متعجب شده و ابرو هایش بالا پریدند. کارو نیز با شنیدن نام گریس متفکر به میز و تومار های جلویشان خیر شد. در این پادشاهی کی او را جز شاهزاده و کارو گریس خطاب می کرد؟ همه او را به نام فرمانده قصر می شناختند و کسی سال ها بود که او را گریس صدا نکرده است. اما اکنون دختری امده و او را…

 

کارو که گویی به یاد اورده است ان دختر کیست، به سرعت از روی صندلی بلند شد و خطاب به او گفت:

 

– سرورم، اگر اشتباه نکنم اون باید کاترین دوست گریس باشه.

 

شاهزاده با شنیدن نام کاترین، متعجب از جایش برخواست و در حالی که از پشت میز بیرون می امد و به سمت خروجی تالار قدم می نهاد، پاسخ داد:

 

– کاترین؟ اون که توی اگاذ بود، اینجا چی کار می کنه؟ گریس به شرق رفته بود که.

 

کارو که همراه با ان سرباز پشت سر فرمانده حرکت می کرد، دیگر پاسخی نداد. زیار خودش هم نمی دانست چه خبر شده. شاهزاده به همراه کارو و ان سرباز، به سرعت از مسیر هوایی قصر به سوی دروازه راه افتادند و دقایقی بعد، به دروازه اصلی رسیدند.

 

شاهزاده از درو جسمی را دید که به دیواره قصر تکیه داده و سرش روی شانه اش افتاده. کارو نیز او را دید و هر دو با شنیدن صدای سرباز سرعتشان را بیشتر کردند.

 

– همون دخترست قربان.

 

شاهزاده با رسیدن به کاترین جلوی او روی زانو نشست. سپس شانه های ظریف کاترین را گرفت و به صورت خسته و بی روح اش چشم دوخت. چه بر سر این دختر امده است که تا این اندازه از انرژی اش استفاده کرده؟ کارو نیز کنارش روی زانو نشسته و اهسته با قلبی گرفته خطاب به کاترین گفت:

 

– کاترین خودتی دختر؟ اینجا چی کار می کنی؟!

 

کاترین که در خواب و بی داری بود، با شنیدن صدایی اشنا، عزم اش را جزم کرد تا پلک هایش را باز کند. سرش را کمی تکان داد و به سختی گردنش را بلند کرد. چشم هایش گشوده شدند و لحظه ای به چشم های مشکین کارو که جلویش نشسته بود خیره ماند.

 

چقدر دلش برای او تنگ شده است. چقدر… کاترین با دیدن کارو و با به یاد اوردن اتفاقی که برای گریس، دوست بچگی هایش افتاده بود، بغض در گلویش جا خوش کرد. شاهزاده و کارو که هر دو متوجه درخشش چشم هایش شدند، لحظه ای بهم دیگر نگاه کرده و کارو بود که سکوت میانشان را شکست.

 

– کاترین چی شده؟ گریس کجاست؟ تو چطور از او خبر داری؟

 

کاترین با جاری شدن نام گریس از زبان کارو، بغض اش شکسته و همراه با سرگیجه ای که از ناتوانی زیاد به سراغ اش امده بود، جواب داد:

 

– او… اون… اسیر شده.

 

کارو و شاهزاده هر دو با اتمام حرف کاترین شانه هایشان پرید و حیرت زده به او خیره ماندند. چطور ممکن بود گریس اسیر شود؟! او که تنها برای دیده بانی رفت. اینبار شاهزاده کلافه بازو های کاترین را رها کرده و در حالی که دستی درون موهای خوش حالت اش می کشید، با لحنی جدی گفت:

 

– کاترین درست حرف بزن، گریس کجاست و چرا اسیر شده؟

 

کاترین با لحن جدی و دستوری شاهزاده، لحظه ای به خود لرزید و اب دهان اش را قورت داد، سپس اهسته با نگاهی لرزان به کارو، جواب داد:

 

– اون… اون خواست من رو نجات بده برای همین خودش رو فدا کرد تا من بتونم فرار کنم… گف… گفت بهتون بگم نینفو ها دارن پیشروی می کنن. می… می خوان پرنسس رو توی جنگل نزدیک مرز بکشن. گفت بهتون بگم همه مردن و مردم واقعا اسیر شدن… و… وضعیت اصلا اونجا خوب نیست.

 

 

 

 

 

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.