دانلود رمان

Rate this post

پارت صد و هشتاد و پنجم

 

بهزاد بازدمش را بیرون فرستاد و پوزخندی زد. اگر مادرش نبود. بازهم با زبان نیش و کنایه حرف می‌زد؛ اما بی‌اراده با دیدن حال خراب پریا و مادرش که حضور داشت. گفت:

 

– نه عزیزم، بابک رو  یک نفر فرستاده بود کانادا تا یک سری  حرف به من بزنه؛ ولی خب من بیشترش رو می‌دونستم.

 

پریا گنگ به بهزاد خیره شد. چه حرفی را برادرش به او بزند؟  حرفی که  بهزاد از او خبر داشت. کوثر چشم غره‌ای به بهزاد مجدد رفت.

 

– عروس خوشگلم تو استراحت کن!

 

چشم‌های پریا در حدقه درشت شده و  آب دهانش را محکم پایین فرستاد. پیمان سراغ بابک رفته بود. تا واقعیت گذشته که البته به دروغ بود بگوید. بهزاد نگاه از چشم‌های پریا نگرفت و مجدد شماره‌ی برادرش را گرفت.  کلافه عصا را در دستش گرفت و  به سمت پنجره رفت.  حس بدی نسبت به این غیاب او داشت. یک حس بد همانند طعم تلخ قهوه‌ی غلیظ!  پریا جرعت نداشت جلوی بهزاد نام پیمان را بیاورد؛ اما  آشفتگی و پریشانی او که مدام شماره‌ی برادر خطاکارش را می‌گرفت. باعث دلپیچه‌ی او هم شده بود.  کوثر بی‌خبر از همه جا، تسبیح را در دستش گرداند و گفت:

 

– اگه بخوام به یک چیزی شک کنم. اون آدمیه که خرج عمل من رو داد و بیمارستان بستریم کرد. ماشین مدل بالایی داشت. حتی  رفتارشم خیلی خوب بود؛ ولی بابک همچین آدمی رو نمی‌شناخت. اگه از خصوصیات ظاهریش بگم. سر کم مویی داشت. ته ریش روی صورتش داشت و همسن و سال‌های تو بود بهزاد. قدش حدودا صد و هشتاد بود.

 

پریا با شنیدن مشخصات  پیمان، دستش را روی معده‌اش فشرد. بهزاد به سمتش برگشت و  پوزخند کمرنگی کنج لبش نشاند.

 

– تا چند ساعت دیگه اگه پیدا نشد یک کاری می‌کنم. حتما رفته خوشگذرونی چیزی!

 

کوثر مضطرب سر تکان داد و پریا دمی از هوا گرفت و عماد بی‌حوصله از وقتی که برای پیدا کردن برادر بهزاد گذاشته و دوربین‌ها‌ی داخل خانه را چک می‌کرد. با نی، دلستر هلویی‌اش را نوشید.  دکمه‌ی چپ  را فشرد. فیلم بعدی که متعلق به آشپزخانه و جزیره بود. اجرا شد.  بی حوصله تکیه به صندلی داد. قامت لاغر بابک را که  پشتش به دوربین بود دید. برق چیزهایی که از روی میز بر می‌داشت. نظرش را جلب کرد. فیلم را متوقف کرد و روی میز بزرگنمایی کرد. وسیله‌ای مشکی رنگ در میان دستش بود و طلایی‌های کوچک را درون آن می‌گذاشت. دستش روی تاچ پد خشک شد. این امکان نداشت. اصلا خنده دار بود بابک بیست و دو ساله در دستش اسلحه بگیرد.  عماد کمی لپ تاپ را به سمت عقب هل داد،  ریزبینانه او را نگریست. انگار واقعی بود. چنان صندلی را به عقب‌ کشید که صندلی روی زمین افتاد. گوشی را چنگ زد و زیرلب غرید.

 

– از تو اتفاقا همه چیز برمیاد. کلاهبرداری کم بود می‌خوای کی رو بکشی احمق؟!  آخ بهزاد! آخ!

 

شماره‌ی بهزاد را گرفت.  در لپ تاپ  را بست و چمدانش را کشید و با سرعت به سمت در خروجی خانه رفت.  بهزاد که در حال بستن دکمه‌ی پیراهنش بود. با شنیدن لرزش گوشی،  دستش را بلند کرد تماس را وصل کرد. از روی تخت پایین آمد.

 

– جان عماد؟ اومد؟

 

عماد نفس‌زنان در ماشین‌اش را باز کرد و چمدان را روی صندلی عقب انداخت.

 

– با کی خصومت داره بهزاد؟

 

بهزاد دستش روی دکمه‌ی بعدی پیراهنش خشک شد.

 

-‌ خصومتِ چی؟

 

عناد در عقب را محکم بست و با سرعت به سمت راننده رفت. نفس زنان گفت:

 

– اول بهم قول بده آروم باشی تا بگم؟ آرومی؟

 

بهزاد ترسی از این لحن عماد به جانش تزریق شده. ذهنش به هر سمتی رفت. به اینکه کشته باشد.  تصادف کرده و مرده باشد. اصلا هر فکر منفی! پرده را کنار زد. پریا و مادرش نزدیک در ایستاده بودند.

 

– آرومم، بگو!

 

عماد دم عمیقی از هوا گرفت  و با سرعت از پارک درآمد.

 

– بابک اسلحه داره! از راه‌های قانونی که نمی‌تونه بیاد مگه غیرقانونی وارد کشور  شه. واسه همین می‌پرسم. با کی دشمنی داره؟

 

بهزاد درجا خشک شد. خون در رگ‌هایش یخ بست و نگاهش به پریای مضطرب گره خورد.  بابک اسلحه داشت؟ از کی تا حالا برادرش قاتل شده بود و خبر نداشت؟  اصلا مگر می‌شد، برادر کوچکِ مهربانش که تا قبل از این هفت ماهِ لعنتی آزارش به مورچه نرسیده بود. کسی را بکشد؟  پریا که کمی نزدیک بهزاد ایستاده بود. کلمه‌ی اسلحه را شنید.

 

– الو؟ بهزاد؟  هستی؟ گوش کن داداش، اولا آروم باش دوما یک احتمالی که هست. اینه که اسلحه رو از ایران با خودش آورده. چون با هواپیما نیومده یعنی  از این راه ‌های قاچاقی این همه را اومده!

 

ذهنش به کل قفل کرد. حرف عماد این بود او   از ایران اسلحه آورده؟ از کی گرفته؟ مگر شهر هرت بود؟

 

– از کی گرفته؟ اون حتما  می‌دونه!  پایین شهری‌ها حتما  خیلی از این موردها دارن. د آخه بابک احمق همه‌اش دردسر درست کن!

 

کوثر لب به دندان کشید.  ترسان از اشتباهات پی در پی بابک پرسید:

 

– چی شده مادر؟

 

بهزاد محکم عصا را  چندین بار بر زمین کوبید.

 

– چی می‌خواسته بشه؟ به جای اینکه بذاره یک آبِ خوش از گلومون بره پایین، عزم کرده همه‌امون رو بدبخت کنه!

 

پریا حرف‌های پیمان را به خاطر آورد. او گفته بود انقدر از خود بی خود شده‌است که  هرکاری بابک گفته است انجام داده تا به او برسد.  پریا انتهای پالتواش را در میان دستش فشرد.

 

–  شاید من بشناسم اونی  که بهش داده!

 

بهزاد عصبی خندید. دستی به پشت گردنش کشید و روبه عماد گفت:

 

– پیداش می‌کنم اون یارو رو!  باید اول مقصد این برادر کره‌خرم رو پیدا کنیم  بعد احتمال بدیم چه شخصیه!

 

کوثر عصبی از سوال بی جوابش گفت:

 

– جون به لبم کردی، بگو ببینم چی کار کرده!؟

 

بهزاد بازدمش را بیرون فرستاد  و به سمت مادرش  گام نهاد.

 

–  خبری شد بهت زنگ می‌زنم عماد، خیلی آقایی!

 

گوشی را پایین آورد. دست‌هایش را روی بازوان مادرش گذاشت. در چشمان قهوه‌ای  رنگش خیره شد.

 

–  پسره احمقت  مسلحه، قرار بود امر‌وز با عماد برگرده؛ ولی مثل اینکه دو روز پیش رفته.

 

فقط جمله‌ی اول کافی بود تا سرش گیج رود و تعادل از دست بدهد. اشک در چشمانش حلقه بزند و جگرش آتش بگیرد.  پریا نمی‌دانست  از اینکه پیمان اسلحه را به دست بابک داشته باشد خوشحال باشد یا ناراحت.  بهزاد سرش را پایین انداخت و پیشانی مادرش را بوسید.

 

– تاکسی می‌گیرم برو خونه زیاد هم حرص نخور بابک ترسو تر از این حرفاست. خب مامان خوشگلم؟! من و پریا از این طرف می‌ریم. وقت زیادی ندارم. لطفا درکم کن!

 

کوثر سر تکان داد؛ اما مگر می‌توانست؟ پسرش معلوم نبود چه فکری در سر داشته باشد.  بعد او به خانه برود و حرص هم نخورد؟! بهزاد از مادرش فاصله گرفت. کنار پریا ایستاد و با حرص زمزمه کرد.

 

– راه بیفت آدرس اون خونه خراب کن رو نشونم بده تا از این بیچاره‌تر نشدم.

 

پریا مضطرب سر تکان داد. در دل از خدا خواست بابک به سلامت بی‌آید یا اصلا کار پیمان نباشد چون با این کار او جلوی بهزاد خراب‌تر از قبل می‌شد؛ اما اگر کار پیمان نبود. کار بهزاد پیچ می‌خورد و جان یک انسان دیگر در خطر می‌افتاد. لش را به دندان کشید. کنار بهزاد آشفته و مادرش از اتاق خارج شد.

 

 

 

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.