دانلود رمان

پارت‌ سه -‌ آسیه، هی آسیه! به سمت مامان برگشتم و لبخندی زدم. -‌ بله؟ مامان چشم هاش رو ریز کرد و گفت:چرا ترسیدی؟ شونه‌هام رو بالا انداختم و گفتم:چرا باید بترسم؟ مامان: هیچی، من دارم با گلی و مهری میرم‌ خونه مامان بزرگ‌. میای تو هم؟ در فکر این که فرصت هم جور شد،… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت چهار   – تعارف نکن دیگه بیا سوار شو آن چنان محکم گفت که‌ دیگه جای هیچ حرفی باقی نمی‌موند. بدون هیچ حرفی به سمت موتور‌ بزرگش رفتم و سوار شدم. وقتی به خونه رسیدم، تشکر کوتاهی کردم‌ و با تمام سرعت در رو باز کردم و سریع وارد خونه شدم‌. هوا به شدت… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت سوم آخرین جمله‌های پدرش که به صورت یک فایل صوتی بعداز مرگش به دستش رسیده بود، با بالاترین فرکانس در مغزش پلی شد و صدای نوازش‌گر روحش در گوش‌هایش پیچید، گویی او واقعی بود! – من تورو بخاطر خودت تنها گذاشتم.. برای محافظت از تو! هرچی بیشتر دنبال این اتفاقات باشی و بخوای رمز و… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت 192 گرچه شروعش پر از استرس بود اما بعد از گذشت چند ثانیه تسلط بیشتری روی دستهام پیدا کردم و در حالی که تمام مدت سنگینی نگاه نامدار و حضور دوست­داشتنی­ش رو حس میکردم، نواختن اون قطعه رو تا انتها به بهترین شکلی که بلد بودن ادامه دادم و بعد دست از کلیدها برداشتم و… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت صد و سی و سوم هناس دست روی قلبش گذاشت، دندان روی هم سائید تا خشمش را کنترل کند، اما وجودش پر از خشم بود. – خ… خیلی پستی! روژمان دستش را دراز کرد تا دست هناس را بگیرد، اما هناس دستش را پس زد و با صدایی بلند‌ گفت: – چطوری تونستی؟! روژمان با نگرانی… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت صد و چهل و پنج#   کاترین پس از گذشت نیم روز، بلاخره با تمام سرعتی که در توان اش بود، خود را به پایتخت رساند و بی جان، تبدیل به جسم انسانی اش شده و وارد شهر شد. تمام بدن اش غرق در عرق بود و از کنار هرکس که می گذشت، بخاطر… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت صد و چهل و شیش#   سرباز، با تمام سرعت خود به اژدها تبدیل شد و به سوی کاخ شورا پرواز کرد. با رسیدن به کاخ، در جایگاه مخصوص درونی کاخ فرود امده و به جسم انسانی خود بازگشت. سپس نیزه به دست به سمت تالار شیوا رفته و با رسیدن به پشت درب ان،… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت صد و هشتاد و پنجم   بهزاد بازدمش را بیرون فرستاد و پوزخندی زد. اگر مادرش نبود. بازهم با زبان نیش و کنایه حرف می‌زد؛ اما بی‌اراده با دیدن حال خراب پریا و مادرش که حضور داشت. گفت:   – نه عزیزم، بابک رو  یک نفر فرستاده بود کانادا تا یک سری  حرف به من بزنه؛… ادامه خواندن دانلود رمان