دانلود رمان

پارت سی وسوم مقداری پاشویه‌اش کردم، بعدخوابوندمش روی تخت چهره‌اش خیلی ناز و دوست داشتنیه، شاید اگه یگانه هم اینجا بود الان مثل این بود. قیافه‌اش من رو یاد یگانه خواهرم می‌اندازد. کاش من اون شب لعنتی مست نمی‌کردم، کاش می‌تونستم بفهمم خواهرم ازمن چی خواسته؟ اگه اون شب از خونه بیرونش نمی‌کردم الان اون اینجا… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت۱# بروبچ استاد این درس نمیاد -ایول پاشید برید بیرون تا این داف جدید و نشونتون بدم -ای بابا آرش ول کن مگه تو دوست دختر نداری ؟که هی چشمت دنبال این و اونه؟ -دارم ، خوبشم دارم . من واس خودم که نمیخوام دلم واسه شما دوتا سوخته وگرنه این شادمهرم که دوست دختر… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

رمان_هزارتو فصل۱ پارت۳۲ دمی عمیق از میان لبانم رها ساخته و با یک جهش بلند، از جای برخاستم.  کوبش پایم بر زمین درد عمیقی را تا نخاعم فرستاد که آخ بلندی از میان لبانم رها ساخت؛ دمی برای سقوط دگری بر زمین رفتم، ولیکن به سختی خود را کنترل نموده، و برپا ایستادم.  دیدگانم را… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

  پارت شصت و شیش رمان عمارت مه آلود هق هقم بلند شد، هرثانیه بیشتر از قبل اشک‌هام اوج می‌گرفت. دست خودم نبود حس می‌کردم اگر گریه نکنم خفه میشم. به یه نقطه زل زدم و مانع ریزش اشک‌هام نشدم‌ صورتم از گریه داغ شده بود و حرارت خشم و غم رو حس می‌کردم. خشمی که… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت_دوم هیکل ورزیده و چهارشانه‌اش با آن کت چرم مشکی و شلوار جین تیره، همراه با ماسکی که چهره‌اش را به طور کامل پوشانده بود و تنها چشمان و لبانش دیده می‌شدند، وحشت را چندین برابر بیشتر مهمان تن لرزانش کرد. مرد با قدم‌هایی محکم، به سمتش گام برداشت و مقابلش ایستاد. مردمک‌های به رنگ… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت_21 | آوا | تمام ماجرا رو با یِنقَده سانسور براشون تعریف کردم. دهن همشون اندازه غارعلیصدر باز شده بود. یهو هستی با داد گفت ـ خره یعنی تو الان با آوین تو شرکت با هم کار می‌کنین؟! دستمو زود جلوی دهنش گرفتم. ـ هوی یواش نکبت! همه‌جا جار زدی که! نیکا با ذوق گفت ـ… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پنجاهم: مانا آهی کشید و موهای آشفته اش را از روی پیشانی اش کنار زد. آرام به درخت کناری آندریاس تکیه نهاد و زانوانش را در آغوش گرفت. مکان ها را آندریاس می دانست و حال که او بی هوش بود، باید صبر می کرد. تا آن لحظه، لب هایش را به یکی از زانوهایش… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

  پارت چهارم:   دنیز گوشه اتاق، چانه بر روی زانو ها، متفکر به دیوار خیره شده بود. باید می گذاشت که اینبار نیز، همانند شکست قب… نه! آن شکست نبود! هیراد فوت کرده بود. چه ربطی به شکست خوردن داشت؟ مگر از طرف عشقش ترک شده بود! سرش را تکان داد تا شاید افکار در… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

پارت بیست و‌پنج: داخل نان را با ناگت،خیارشور و گوجه پُر کرد و بعد به دهانش نزدیک کرد و گاز کوچکی به نان زد و شروع به جویدن لقمه کرد. چشم‌های حنانه پر از سوال بود. لقمه را قورت داد و گفت: – ساکنان این‌جا فکر می‌کنن که من مهندسم، اکثر اوقات مسافرتم و برای همین… ادامه خواندن دانلود رمان

دانلود رمان

#۲۰ با گفتن این حرف، دودی خاگستری رنگ از  کنار نفس بلند شد و باعث ترس دوتامون شد. نفس چنگی به بازو زد و خودش رو بهم نزدیک کرد. از بین دود پسری شبیه به آروین ظاهر شد و تعظیم کرد. نفس سیلی به صورتش زد و گفت: به حق چیزهای ندیده!. _اوه نفس، اینجا… ادامه خواندن دانلود رمان