دانلود رمان

Rate this post

پارت_هفت

 

 

 

آهسته در خانه را بهم کوبید و بعد دور زدن ماشین، کنارم جای گرفت و لبخند لبش را و نگاه عاشقانه چشمانش را نثارم کرد.

 

همیشه همین گونه بود، دنیای خشمگینی که دنیایش را اسیر کرده بود و ادعا میکرد دست و پنجه نرم کردن با آن خسته اش نمی کند و شغلش را دوست دارد، نمی توانست لبخند مهربانانه اش را محو کند و نگاه عاشقانه اش را سرد!

 

احسان نگاهم کرد.

 

– اون خونه خالیه، خیلی وقته خالیه چطور شد یه دفعه ای مهمون پذیرفت؟

 

– اون قدر ها عجیب نیست آ، هر خونه خالی یه روز مستاجر به خودش می گیره دیگه!

 

– من اینطور فکر نمی کنم مهزاد! اون خونه بیش از 15 ساله که خالیه!

 

–  ببین احسان…

 

هنوز حرفم کامل نشده بود که الهه به میان حرفهایمان آمد و گفت:

 

– شب خوشمون رو با این حرفای پلیسی تون خراب نکنید. خدا خوب در و تخته رو به هم جور کرده ها!

 

من خندیدم اما کاملا مشهود بود که ذهن احسان هنوز مشغول است. خنده بر لبم ماسید و دیگر تا رسیدن به مقصد حرفی زده نشد.

 

با تابیدن نور خورشید بر چشم هایم غلتی زدم، اما طولی نکشید که خواب از چشم هایم پرید.

 

یک هو از جای پریدم، باورم نمیشد نماز صبح را بیدار نشده ام! قربان مادرجان هم بروم دلش به حالم سوخته بود بیدارم نکرده بود.

 

هنوز در حال خودم بودم، موهای بلندم پریشان روی شانه هایم ریخته بود و سرم را در میان دستهایم گرفته بودم سرم حسابی درد میکرد.

 

ناگهان در به شدت باز شد و نگاه ترسانم به سمت در کشیده شد.

 

ترانه ی بی فکر در را یک هو باز کرده بود.

 

– گاو، نمیگی اینطوری درو باز می کنی آدم سکته میکنه!

 

– نه بابا تو سخت جون تر از این حرفایی!

 

بعد بسیار صمیمانه خودش را بر روی صندلی میز آرایشم پهن کرد.

 

– مرگ!

 

– چته پاچه میگیری؟ قیافه ات هم رو به موتِ؟

 

– سرم درد میکنه ترانه.

 

– دیشب با نوشیدنی از خجالت خودت در اومدی

 

 

 

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.