دانلود رمان

Rate this post

پارت_هشت

 

 

 

ابرویی بالا انداخت و پا راست اش را سوار بر پای چپ اش کرد.

 

– گفتم شاید!

 

سکوت کردم. خدایی با این سر درد عجیب حوصله جر و بحث را نداشتم.

 

موها را از روی شانه جمع کردم و فقط حوصله کردم تِلی رویشان بنشانم.قبل از خروج از اتاق گفتم:

 

– بدون فضولی بمون،میرم برات چایی بیارم.

 

منتظر پاسخش نماندم و از اتاق بیرون زدم.

 

اینکه مانند دفعه قبل در عکس های من و احسان سرکی بکشد آزارم می داد. البته از بچگی می شناختمش آنچنان دختری نبود آن دفعه هم از سر کنجکاوی دست به وسایل و آلبوم سرخابی رنگم زده بود، اما خب سرم نمی شد و هنوز دلخور بودم!

 

چشم های گرد شده اش را دیدم و در اتاق را آهسته بستم.

 

– مامان؟ مامان طاهره

 

نه انگار مامان طاهره مان در خانه حضور نداشت. نشانه اش هم نبودن چادر مشکی اش رو جالباسی کنار در و سکوت مطلق خانه بود.

 

راهم را به سمت ورودی آشپزخانه کج کردم، مثل همیشه سماور روشن بود و قوری گل قرمزی مامان هم رویش!

 

قبل از هر کار آبی به دست و صورتم زده و بعد هم چایی خوشرنگ و رویی برای ترانه ریختم و سرش را با آب جوش پر کردم.

 

نگاهی به یخچال انداختم، تنها چیزی که هم به دلم می نشست هم بدرد صبحانه می خورد، پنیر و سبزی تازه با نان سنگک داغ بود.

 

برعکس، به جای اینکه عاشق دستپخت فریبنده مامان طاهره باشم هیچ از آش خوشم نمیامد و پنیر و سبزی را ترجیح می دادم.

 

سمتی از آن سینی گرد و بزرگ، نان سنگک و ظرف پنیر و سبزی را گذاشتم و سمتی دیگر دو عدد چای لب دوز لب سوز، بعد هم به سمت اتاقم راه کج کردم.

 

در اتاق توسط ترانه باز شد، شاید دو سانتی از من بالاتر میزد، با سینی کنارش زدم و وارد شدم و بلافاصله تکیه بر پشتی زده و سینی را روی زمین گذاشتم.

 

– بیا بشین ترانه

 

مانتوی تقریبا بلند عسلی اش را بالا زد و روبه روی من جا خوش کرد.

 

– میگم مهی این همسایه جدیدتون کیه؟!

 

– مگه بگم می شناسی؟

 

– حالا تو بگو

 

– از این محل نیستن

 

– شنیدم با پسر خاله اش زندگی میکنه راسته؟

 

قند درون دهنم و استکان کمر باریک بین زمین و آسمان باقی ماند. با همان حالت گنگی گفتم:

 

– عقدن؟

 

تکه ای نان سنگک را گسسته و گفت:

 

– نه بابا فکر نکنم، تازه خیلی هم مشکوک میزنن.

 

 

 

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.