دانلود رمان

Rate this post

پارت۸۶

 

سودابه رو در آغوش گرفتم تا گریه کنه و به خودش بیاد، یکم که آرام ترشد ادامه داد: بعد از شام گفتم باید درمورد مسائلی باید با شما صحبت کنم.

حرف زدم، ازوقتی بامسعود

آشنا شدم تا زمانی که تو منو اززندان آزادکردی و من تجارت خودمو شروع کردم.

حرفهای که تمام شد تازه جرئت کردم به صورتش نگاه کنم، پژمان دیگه اون پژمان نبود، رنگو روش پریده بود، به وضوح وخامت حالشو درون صورتش، بخصوص چشمان خاکستری روشنش می دیدم.

پژمان بدون هیچ حرفی ازروی صندلیش بلند شدو با شانه هایی که استواری قبلو نداشت رستورانو ترک کرد.

 

عزیزم، دکترهرتصمیمی بگیره توباید به اون و تصمیمش احترام بزاری، اما باید قبول کنی برای دکتر، گذشته تو چیز کوچیکی نیست و شنیدنش واقعا شکه کنندست، اینکه بدون هیچ حرفی ازرستوران بیرون رفته درکش کن، شکه بوده.

بهش زمان بده تا فکر کنه، گذشتتو برای خودش حلاجی کنه و باهاش کناربیاد.

 

 

 

اگه منونخواد؟

 

 

 

لبخندی زدمو دست بردم و مرواریدهای با ارزشی که زیرچشمان خورنگش نشسته بود پاک کردم، عزیزم دیروز ما به هم چه صحبتی کردیم؟ مگه نگفتم وقتی تمام ماجرا رو‌که تعریف کردی یا این موضوعو می پذیره و قبول می‌کنه، و یا نه.

اگر قبول کرد یعنی عشق خالص به خواهریه خوشگل من و اگر هم نکرد، خوب نکرده و این نشونه ی بی لیاقتیشه و تو دوباره داشتی یه مسعود دیگه ای به زندگیت راه می دادی.

 

ملودی، توچطور می تونی با چند جمله ایقدر خوب آرومم کنی؟ خیلی دوستت دارم.

 

سودابه گونمو بوسید و منو محکم در آغوش گرفت که نزدیک بود از پشت روی تخت پخش بشم که سریع خودمو کنترل کردم. هی سودابه ی دیوانه، قصد کردی اینبار تو ‌منو ضربه مغزی کنی؟

***

روزبعد دکتر علویانو

دربیمارستان ندیدیم، ای وای که این سودابه داشت خودشو از درون         می خورد و در آخرطاقت نیاورد و‌

منو مجبورکرد که از دکتر الینگتون بپرسم و دکتر هم آب پاکیو ریخت روی دست سودابه.

آقا پژمان عاشق، مرخصی گرفته و درجواب تعداد روزهای مرخصیش گفته: نمی دونم و وقتی حالم خوب شد برمی گردم.

چند روز‌گذشت و خبری از دکتر نبود، بمیرم برای سودابه، حرفی نمی زد اما ازدرون داغون بود و از بس داشت خودخوری می کرد و ‌استرس داشت حالو روزخوبی نداشت.

میلاد روز دوم بود که دیگه تحمل نکرد علت حال خرابشو پرسید و جوابشو گریه های مادرش و پناه بردن به اتاق دریافت کرد، میلاد ترسیده و عصبانی به پیش من به بیمارستان اومد و من همه ی ماجرا برای تنها مرد خواهرم تعریف کردم، میلاد پسری نبود که ازروی احساسات تصمیم بگیره، درک بالایی داشت، باشنیدن دل دادن مادرش به یه مردآن هم بعداز سالها نه تنها ناراحت نشد بلکه خوشحال شد و از من خواست بادکتر الینگتون صحبت کنم وآدرس دکترعلویانو بگیرم. وای که من دردرک کردن و فهمین این پسر درعجبم و‌ او روز به روز منو ماتو مبهوت رفتارجنتلمنِ نانش می کرد.

چندروز بعداز دیدار میلاد و دکتر، دکترعلویان به بیمارستان اومد و خواست منو سودابه و میلادو درجلوی کریدور بیمارستان ببینه، سامان وآقای دانایی که برای ملاقات اومده بودن  درکنارامیرارسلان موندن.

وآن روز چه روز پرخاطره و زیبایی بود.

دکترجلوی کادر بیمارستان، بیماران، دکترایی که برای دیدار مریض هاشون اومده بودند و ما حلقه به دست جلوی سودابه زانو زد و با گفتن یک بیت شعر از سعدی درخواست ازدواج کرد و سودابه ی من هیجان زده، خوشحال و باچشمانی پراز اشک ازروی شوق با کمال میل، حلقه ی ازدواج دکتروپذیرفت.

 

سودابه رو درآغوشم کشیدم و چند بار بوسیدمشو بهش تبریک گفتم و درآخر براش آرزوی خوشبختی کردم،.

 

ممنون ملودی، من پژمان و حسی که الان داریمو مدیون تو هستم.

 

براش پشت چشمی اومدم، لوس، به طرف دکترچرخیدم ،برادنه بغلش کردمو بهش تبریک گفتم.

خوشحالم که تصمیم درستی گرفتین و الآن چنین الماسی قسمتتون شده، قدرهمو بدونید، اما اگر بفهمم به خواهرم از گل نازگترگفتی بامن طرفی.

 

 

 

مگه میشه من به قول شما به الماس خودم ضربه بزنم، مطمئن باشید بیشتر

ازجونم از خواهرت مواظبت می کنم.

بازدن ‌لبخند و تبریک دوباره و عذرخواهی، به طرف اتاق امیرارسلان رفتم، من زن حسودی نیستم اما دلم به حال زندگیه خودم و امیرم سوخت و الآن تنها چیزی که می خواستم فقط بودن درکنار عشقم بود.

درزدمو داخل شدم، سامان و دانایی بادیدنم از روی صندلی بلند شدن. معذرت می‌خوام که طول کشید بلاخره خواستگاری خواهرم بود و دیدن این لحظات یکی از آرزوهام.

 

این چه حرفیه دخترم، خانم مشکات حق به گردنت داره و تو باید در هر مرحله اززندگیت درکنارش باشی.

 

خواهری، حالا چرا اینقدر زود اومدی؟ ترسیدی امیرارسلان جونتو بخوریم؟پیش خودت نگفتی کسی حاضر نیست این گوشت تلخو به جز خودت انگشت بزنه چه برسه بخوره.

 

 

 

اخم هامو توهم کشیدم، جرئت پیداکردی آقاسامان، می بینی آقا شیره خوابه حوس کردی بادمش بازی کنی؟ به فکر بیدارشدنشم باش که من قرارنیست چیزی پنهان کنما.

 

نه جون آبجی، غلط کردم، شکر خوردم، جون من اگرآقا بیدارشد و ‌براش تعریف کنی، منو با آقا در ننداز.

 

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.