دانلود رمان

Rate this post

پارت_21

| آوا |

تمام ماجرا رو با یِنقَده سانسور براشون تعریف کردم.

دهن همشون اندازه غارعلیصدر باز شده بود.

یهو هستی با داد گفت

ـ خره یعنی تو الان با آوین تو شرکت با هم کار می‌کنین؟!

دستمو زود جلوی دهنش گرفتم.

ـ هوی یواش نکبت! همه‌جا جار زدی که!

نیکا با ذوق گفت

ـ خرشانس بیشعور! وای خدا، زندگی کی روی خوش به ما نشون میده؟!

ممد چنان چشم غره‌ای بهش رفت که به نظرم بیچاره نیکا جونم جاشو خیس کرد!

بعداز اینکه قهوه هامون رو خوردیم، کمی هم حرف زدیم و بخاطر اینکه دیگه کلاسی نداشتیم راهی خونه شدیم.

داشتم به طرف ماشینم میرفتم که یهو با دیدن شخص روبه‌روم خشکم زد و نزدیک بود از ذوق غش کنم!

| آوین |

دیگه کلاسی نمونده بود، پس از دانشگاه بیرون زدم و به طرف ماشینم رفتم.

یهو با دیدن صحنه روبه‌روم خشکم زد و نزدیک بود از خشم منفجر بشم!

آوا بود که دوان‌دوان رفت و خودشو انداخت تو بغل یه پسره!

دلم میخواست پسره رو تیکه‌تیکه کنم!

یعنی چه نسبتی با آوا داره حتما دوست پسرشه! هه

با این فکر حالم خراب شد، ولی چرا؟! چرا باید به خاطر یه دختر قاطی کنم و رگ غیرتم بزنه بالا؟!

من آوینم، آوین رادمهر! کسی که همه دخترا سر و دست میشکونن که یه نگاهی بهشون بندازم.

ولی حالا چرا باید به خاطر یه دختر اینجوری بشم و دلم بلرزه!

یه احساس ناشناخته‌ای دارم که به قلبم فشار میاره.

آوا تا سنگینی نگاهمو دید برگشت و نگاهم کرد.

پوزخندی زدم و سریع داخل ماشین شدم و به سمت خونه روندم.

با مشت روی فرمون کوبیدم.

ـ اه لعنت بهت آوا! لعنت!

| آوا |

وای خدا باورم نمیشد آرش بود!

تازه فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود.

تیپ سرتا پا اسپرت مشکی زده بود و موهاشو به سمت بالا داده بود و عینک دودیشم بالای موهاش زده بود.

دخترا خیره نگاهش میکردن، یادم باشه رفتیم خونه براش اسپند دود کنم! والا

دستاشو برام باز کرد و منم سریع چپیدم تو بغلش!

محکم بغلش کردم که صداش بلند شد.

ـ لهم کردی جوجه

با لحن بچگونه‌ای گفتم

ـ خب داداش خودمه! دوس دالم لهش تونم!

اونم محکم بغلم کرد و گفت

ـ دلم برات تنگ شده بود جوجه، چه بزرگ شدی!

ـ منم همینطور

داشتیم همینطور قربون صدقه هم میرفتیم که سنگینی نگاهی رو حس کردم.

برگشتم دیدم که آوین داره با اخمای درهم نگاهم میکنه.

تا نگاهمو دید پوزخندی زد و سریع سوار ماشینش شد و به سرعت دور شد.

وا این پسره هم یه چیزش میشه ها!

نکنه فکرای بدی دربارم بکنه، خب بکنه به یه ورم اصلاً! خخخ

توی فکر بودم که حواسم به صدای داخل ماشین آرش جمع شد.

ـ بَه سلام دخترعموی بی معرفت ما، داداشتو دیدی مارو از یاد بردی ها!

آرشام بود پسرعموم، که با آرش باهم رفته بودند آلمان.

لبخندی زدم و مثل خودش گفتم

ـ بَه آرشام خان، چشممون به جمالتون روشن شد!

با ناز گفت

ـ خواهش میکنم ما اینیم دیگه!

با حالت مسخره‌ای گفتم

ـ خب حالا از ماشین پیاده بشی سرما نمیخوری ها!

خندید و گفت

ـ میترسم بیا بیرون دخترا حمله کنن طرفم، از بس خوشگل و خوشتیپم!

خودشیفته‌ای نثارش کردم و رو به آرش گفتم

ـ خب داداش تو با ماشینت برو، منم ماشینمو بردارم و بیام.

سری تکون داد و گفت

ـ باشه، مواظب خودت باش خونه میبینمت.

دستی تو هوا براش تکون دادم و به طرف ماشینم رفتم و سوار شدم و به سمت خونه روندم.

┄┅┄┅┄┅❥︎𑁍❥︎┅┄┅

┄┅┄┅┄┅❥︎𑁍❥︎┅┄┅┄┅┄

 

 

 

 

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.