دانلود رمان

Rate this post

پارت چهارم:

 

بعضی اوقات، مبینا، زیادی برام مبهم و گنگ میشد! شبیه به، شبیه به یک چشم! وقتی که چشم بی حسه، حسش، برات گنگ و مبهمه، آره این بهترین تشبیه.

 

چشم هاش، برق میزد، برق اشکی که باعث به خون نشستن دلم میشد. مبینا، محکم تر از من بود، قوی تر از من بود، اون بود که مقابل مشکلاتمون ایست میکرد نه من. همیشه قهرمان داستان اون بود نه من. من هم براش خوشحالم، اصلا دوست ندارم مثل من شکننده باشه! چه خوب که برعکس قیافمون، اخلاق هامون پارادوکس همه.

 

– چرا غم داره چشات؟

 

یک دنیا حرف داره نگات!

 

وقتی حالت بده میزنه به سرم…

 

بهش نزدیک شدم و با لبخند، آهنگ رو ادامه دادم:

 

– که همه غم….

 

– نیاز ولم کن!

 

چشم هام رو گرد کردم، مطمئن بودم گَرد و غبار غم، توی چشم هام نشسته. این، حس و حال همیشگی مبینا؛ نیست!

 

هق-هق کوتاهش، گوشم رو نوازش داد، با سرعت پاشد و به سمت خروجی این باغ متروکه، یا شاید هم نحس! آره باغ نحس، باغی که باعث شد برای اولین بار گریه مبینا رو ببینم؛ رفت.

 

ساعت دیجیتال مشکی و طلایی رنگم رو روشن کردم، ساعت «23:6» دقیقه رو نشون میداد.

 

دستم رو طبق عادت، به سمت ابرو های کمانی و مشکی رنگم بردم،  و کمی خاروندم. عادت بود دیگه! کاریش نمیشه کرد.

 

پوفی کشیدم و به سمت در خروجی باغ وحش دویدم، صدای فریاد های دخترانم، طنین مینداخت داخل محوطه این باغ.

 

– مبینا! مبینا!

 

مبینا هشتی که هر کدوم، پنج تا هشت ثانیه، زمان میبرد برای گفتنش.

 

 

 

شب، شب، شب! از شب بدم میاد! اون از شب گذشته که باعث شد مبینا غیبش بزنه، اون هم از اون شب سرد و تاریک که باعث شد پدر و مادرم زیر تیغ عمل جون بدن! بدم میاد! از تاریکی، از شب، از سرما؛ از همه اینا حس نفرت!

 

 

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.