دانلود رمات

Rate this post

پارت سوم:

 

– مبینا!

 

– چیه؟ ها چته؟ خیلی خوشت اومد اون پسره گرفت مسخرت کرد نه؟

 

با حرص پام رو به موزائیک کوبیدم و چشم غره ای بهش رفتم.

 

– نیاز میکشمش! ببین کی بهت گفتم، یک روزی، یک تیر خالی میکنم تو مخش و خلاص! خودمونو و یک سازمانُ از دستش راحت میکنم!

 

با لبخند به حرکات پر حرص مبینا خیره شدم، همیشه همینطور بود! غد، لجباز، و تُخس و بیش از حد، خبیث!

 

ریز خندیدم که دادی زد که باعث شد صداش تو کل اون باغ و ویلای متروکه، که متعلق به عاصف بود، بپیچه:

 

– به چی میخندی؟ ها؟

 

«ها» رو کشیده و با داد گفت.

 

لبخندم رو جمع کردم و گفتم:

 

– به اینکه پارادوکس همیم!

 

نگاهش، چطور توصیف کنم؟ کشتی رو دیدید که در حال غرق شدنِ ولی یهو نجات پیدا میکنه؟ آروم میشه! آرومه آروم، مثل همین چشم های عسلی رنگ!

 

– هوا سوز داره!

 

خیلی آروم گفت، میدونم میخواست بحث رو عوض کنه.

 

دستی به بازوهام کشیدم و گفتم:

 

– شب های زمستونه و سرما و سوز هوا!

 

زیر لب «اهومی» گفت و روی تاب زوار در رفته باغ نشست. چشم های هردومون خیره به آسمونی بود که ستاره و ماهش، پشت ابرها پناه گرفته بودن.

 

– دلربا رو، به کی سپردی؟

 

کلمه «مادر جون» رو به زبونم جاری کردم.

 

سرش رو آروم تکون داد. میدونستم داره به چی فکر میکنه، به حساسیت این ماموریت؛ و من! منی که به هزار ضرب و زور آرسام رو راضی کردم تو ماموریت باشم، منی که قراره تو ماموریت با عشقم روبرو بشم، منی که میدونم این ماموریت، پایانش برام مثل برگه سیاه میمونه! همونقدر سیاه، بدون هیچ حس خوبی که بهت انتقال بده!

 

– نیاز؟

 

– جان نیاز؟

 

– گفتی پارادوکس، اگه با یکی متضاد یا همون پارادوکس باشی، دلت بخواد یک چیزی بهش بگی، تا… تا…

 

یک پوف کلافه کشید و حرفش رو نیمه کاره گذاشت، دستش رو لا به لای کلاه گیس طلایی رنگش فرو برد. چرا نمیتونستم مثل بقیه اوقات حسش رو درک کنم؟

 

 

 

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.