دانلود رمان

Rate this post

پارت_چهار

همانطور که سر به زیر ایستاده بودم، با قدم های شمارده وارد شدم.

دختری جوان، با حجابی نه چندان مناسب در وسط حیاط، دست بر سینه ایستاده بود.

جلو رفته و سعی کردم لبخندی بر لبم جای دهم.

بر روی مانتوی سبز لجنی اش، مانتویی مشکی به تن کرده بود و جلوی اش را هم نبسته بود. شالش را آنگونه به سر کرده بود که اگر نمی کرد قطعا سنگین تر بود.

با شنیدن سلام نه چندان بلندم ، مرا دید. چشم از نظارت کارگر ها برداشت و قدمی جلو آمد.

– سلام عزیزم، مرسی که زحمت کشیدی!

– خواهش میکنم، وظیفه بود.

با صدایی که از سوی در بلند شدم لبخند از لب اش پرید و اخم پیشانی اش پدیدار شد. نگاه منم به سوی در چرخید. صندوقچه ای کوچک اما گران قیمت شکسته بود.

نگاه دخترک معطوف صندوقچه ای شد که در گوشه حیاط گذاشته شده بود و رویش با پارچه پوشانده شده بود اما گوشه ای از پارچه کنار رفته بود و از رنگ و طرح صندوقچه پی بردم که ست آن صندوقچه کوچک بود.

اینکه چرا از آن صندوقچه چرا اینقدر محافظت می شود و آن صندوقچه بین وسایل است که با فریاد دخترک نگاهم به سوی در کشیده شد.

– زود جمع اش کن.

و بیخیالی میرا نسبت به آن صندوقچه گران قیمت تعجبم را بیشتر کرد اما چیزی به زبان نیاوردم و سرم را پایین انداختم.

مرد که معلوم بود خودش هم پی به گران بودن آن صندوقچه خالی برده است با سرعت مشغول جمع کردن اش شد.

من که عجله و اضطرابی بیش از اندازه داشتم خواستم راه خانه را در پیش بگیرم.

– خوشحالیم که شما همسایه های جدیدمون هستید. خونه ما همین بغل، آخرین خونه کوچه ست.

نگاهش را حواله من کرد و اخم از ابرو زدود.

با دست به مکان خانه مان اشاره کرد و با حالت تفکر گونه اش گفت: همون در سفید- قهوه ای؟

با لبخندی که از تاثیر رفتار صمیمانه خودش بود.” بله”ای زمزمه کردم.

– خوشحالم از آشناییت، من میرام!

نگاهی به دستی که در مقابلم دراز شده بود انداختم و صمیمانه دست های ظریف اش را در آغوش دست هایم گرفتم.

– منم مهزادم!

لبخندی زد و گفت : چه برازنده!

ممنونی گفتم و با یک قدم عقب گرد فاصله گرفتم..

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.