دانلود رمان

4/5 - (1 امتیاز)

نفر هفتم توسط دامادش با خنجر کشته شد. داشتیم با وهب مباحثه می کردیم. من می گفتم:

– مولوی عبدالحمید می گه: ما پشت سر شیعه نماز نمی‌خوانیم چون ما تقیه را قبول نداریم.
پس چرا ما پشت سر اون ها نماز بخونیم

وهب برام توضیح می داد:

– افرادی که از این عبدالحمید (که فعلاً مجال سخن درباره شخصیت او نیست) پیروی می‌کنند مانند او رفتار کنند، اما شیعه امام صادق علیه‌السلام از فرمایش حضرت پیروی می‌کنند که فرمود پشت سر اهل سنت نماز خواندن مانند اقامه نماز پشت سر پیامبر عظیم الشأن است:

همچنین حضرت در روایت دیگری به اسحاق بن عمار می‌فرمایند:
ای اسحاق، آیا با مخالفین در مسجد نماز می خوانی، گفتم: آری، امام فرمودند: با آنها نماز بخوان؛ زیرا کسی که با آنها در صف اوّل نماز بخواند مانند کسی است که شمشیرش را در راه خدا آخته است. (وسائل الشیعه، ج8، ص301.)

لازم به ذکر است که همه‌ی اهل سنت مانند مولوی عبدالحمید فکر نمی‌کنند برخی علمای بزرگ اهل سنت مانند شیخ شلتوت، فرقی بین شیعه و سایر مذاهب اسلامی قائل نیستند.

خبر دادن  سردار پاسدار علی فضلی از طرف  حضرت آقا   برام خبر آورده خبرها رو که گفت  یکم صحبت کردیم و ماجرای جالبی رو برام تعریف کرد:

– من برادری داشتم به نام «رحمان» که در سال ۱۳۶۱ در جبهه شهید شد. وی پسری به نام مصطفی دارد که در زمان شهادت پدر چهارماهه بود. یک روز که در محضر مقام معظم رهبری بودیم، مصطفی را نیز با خود بردم. او در داخل حیاط نشسته و ما وارد جلسه شدیم، جلسه‌ی ما حدود دو ساعت طول کشید. بعد از جلسه که بیرون آمدیم، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای چشمشان به مصطفی افتاد من او را به حضرت آقا معرفی کردم.

معظم له وقتی فهمیدند که وی فرزند شهید است چهره‌شان دگرگون شد و مصطفی را در آغوش کشیدند و بوسیدند. سپس به صورت گلایه به من فرمودند:

«چرا زودتر به من نگفتی؟»

بعد، معظم‌له به داخل اتاق خود رفتند و یک ساعت و خودکار برای مصطفی هدیه آوردند و به وی دادند.

(خورشید در جبهه)

نفر شیشم توسط نفر پنجم و چهارم کشته شدن و اون ها جوری که نیک رو متوجه نشه به من گفتن حاضر هستن   بقیه رو لو بدن به شرط اینکه از کشته شدنشون دست بکشم  اما من گفتم این کار به این معنی که به آیندگان هم اجازه گذشت کردن از اشتباه رو می دم و قبول نکردم. توی این بلبشو پارسا خبر داد می خواد عید یعنی یکماه دیگه عقد و عروسی رو باهم با یک دختر که ما نمی شناختیم بگیره. واقعا دل خوشی داشت.

برای روز جوان  توی همه پارک ها،  باغ وحش ها و عصمتیه ها جشن برپا شد. اما جز اون در کمال تعجب نیک رو و عده ای از بالا مرتبه ها  به اصفهان اومدن و به شکلی که انگار من هم  همراه با اون ها به  اصفهان اومدم   جشن فوق العاده بزرگی برپا شد و جالبیش این بود همه راه های ورود و خروج شهر برای همه و ما بسته شده بود، نت قطع و  سامانه های ارتباطی هم به اختلال  خورده بودن. در حالی که نگران  روی صندلیم نشسته بودم دم گوش وهب می گفتم:

– یعنی چیکار می خوان بکنند؟! نکن می خوان ما رو اینجا بکشن؟! یا بدتر، نکنه حضرت آقا رو که تنها مونده…

داشت گریه م می گرفت و استرس زیاد شیرم رو  جوش کرده بود و محمد حسین شیر نمی خورد. آخر شب همه راه ها باز شد و  هواپیما من که به نقص فنی خورده بود اما هواپیما آقا که برام فرستاده بود  به موقع رسید و  در اولین فرصت برگشتم. از اونجا خبر دادن  رهبری به دارالفنون رفته پس من  و وهب هم بچه ها رو به خانم سپردیم و به سرعت به اونجا رفتیم. وارد که شدیم   همه افراد دارالفنون به سمتمون دویدن و با داد و بیداد سعی در توضیح  داشتن.

خلاصه حرفشون این می شد که در خوابگاه ها قفل شده بود و همه محافظ هایی که شیفتشون بود بیهوش شدن. از حال خانوادم پرسیدم که انگار بهشون خبر رسیده بود من در  همدان منتظرشونم و اون ها به دیدنم اومدم. به بالا دویدیم و محافظ های آقا رو در   اتاق محمد حسین دیدیم. احترام نظامی گذاشتن و من داخل دویدم. آقا  روی زمین نشسته بودن. با دیدن من خواستم بلند بشن که اجازه ندادم و رو به روشون نشستم. بعد از سلام  رو به روشون نشستم.

– اینجا چه خبره؟!

جواب سلامم رو دادن و گفتن:

– مدارکی که اختلاس اون ها رو معلوم می کرد اینجا گذاشته بودم که بردن.

با بهت گفتم:

– به همین راحتی؟!

– نه راحت نبود، خیلی اذیت شدم تا  متوجه بشن مدرک کجاست.

ابروهام بالا پرید و به وهب نگاه کردم که حالش بهتر از من نبود. خود مقام معظم رهبری ادامه دادن:

– اون ها مدارک رو می خواستن که بعد از نابود کردنشون قتل های زنجیره ای شما رو آشکار کنند و تهمت دیگه ای بهتون بزنند.   بحرحال ما از اون مدارم نمی تونستیم استفاده کنیم اما…

یکی از اسباب بازی های  محمدحسین رو برداشتن.

– از فیلم ورود غیر قانونی شون راحت تر می شه استفاده کرد.

و اسباب بازی رو شکستن و دوربین کوچیکی که داخلش بود رو در آوردن و به سمت من گرفتن.

– یکی از این تا براش می خرم.

دوربین رو گرفتم و چند ثانیه همینطور نگاهشون می کردم بعد خندیدم. وهب هم خندش گرفت و حضرت آقا هم بی صدا خندیدن و گفتن:

– با این فیلم می تونید مجبورشون کنید مانع برگشتتون به تهران نشن.

***شهریور سال هزار و چهارصد و سه***

بعد از اون ماجرا یکجور پیام صلح بین من و اون ها برقرار شد اما نیک رو تلاش زیادی می کرد که من رو دست نشانده قرار بده، حتی مجبورم کرد با مافیا قرار داد ببندم و با همه تلاشم اون ها یک نیرو وارد دفترم کرده بودن که در مقابل چشم هام حکم جاسوس رو داشت. از شدت استرس و ناراحتی فرزند سومم شیش ماه دنیا اومد. یک   دختر بچه که روز شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام دنیا اومد و اسم مقدس مادرشون، فاطمه رو روش گذاشتیم.

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.