دانلود رمان

Rate this post

سهیلا با نیش خند شانه‌ای بالا انداخت:

– خب عزیزم تقصیر خودته، می‌خواستی بشینی حسابی دیدش بزنی، حالا هم بیا بیرون می‌خوان خداحافظی کنن.

لااقل حالا عُرضه داشته باش و بیا بشین دیدش بزن.

به دنبال سهیلا به سمت سالن راه افتادم. باید کار را تمام می‌کردم. باید از بابت دل خود حتماً مطمئن می‌شدم.

پرستو با دیدن من مثل  دفعه قبل برای احترام از روی مبلی که نشسته بود، بلند شد وایستاد.

من هم یک بفرمائید گفتم و رفتم درست رو بروی پرستو وهم زمان همه با هم نشستیم.

لحظه‌ای سکوت بر قرار بود. آن جایی که من نشسته بودم متاسفانه طوری بود، که اصلا نمی‌شد یواشکی دید مستقیم زد. مشغول به لعنت فرستادن به خود بودم، که صدای پرستو در گوشم طنین انداز شد. به هوای این‌که یعنی من در حال توجه و گوش دادن به حرف‌های ایشان هستم خیره به او نگاه کردم.

اما اصلا من متوجه نشدم چه گفت. صدای مادرم را شنیدم که می‌گفت:

– سهیل مادر نظرت چیه؟

  از پرستو نگاهم را گرفتم و به مادرم چشم دوختم:

– چیه مادر؟

مادرم با تعجب:

– میگم نظرت رو بگو.

ابتدا فکر کردم مادر نظرم را درباره پرستو جویا شده  و نزدیک بود خودم را لو بدهم. اما با حضور پرستو خانم سریع پرسیدم:

– درباره چی نظر بدم؟

مادر با اشاره چشم و ابرو من را متوجه کرد:

– اِه مگه گوش نمی‌دادی؟ پرستو خانم برای برادرشون از سهیلا خواستگاری کردن و از من و شما اجازه خواستن وقت بدیم تا به همراه خانواده تشریف بیاورن.

با تعجب به مادرم نگاه کردم یعنی چه از سهیلا خواستگاری کرده! پس من چی؟..خدایا کاشکی از من خواستگاری می‌کرد. من دارم دست و پا میزنم و به فنا میروم، بعد ایشون از سهیلا خواستگاری می‌کند.

مادرم منتظرجواب من همان‌طور خیره به من بود:

– خب سهیل مادر نظرت چیه بگو دیگه؟

به سهیلا که سرش را از خجالت زیر انداخته بود نگاه کردم  و بعد به پرستو که او نیزنگاهش را به من دوخته بود رو کردم و گفتم:

– باشه، خب با مادر هماهنگ کنید و تشریف بیارید.

پرستو با خوشحالی چشم‌هایش برقی زد و بازهم با نگاه مستقیم به من ازمن تشکر کرد. اما نمی‌دانست که با آن نگاه‌ها  در درون من چه آتشی به پا می‌کند  و چگونه تمامی وجودم را از درون، بیرون می‌سوزاند.

پرستو از جا بلند شد و اجازه خواست تا به خانه بازگردد.

سهیلا:

– نه صبر کن الآن به آژانس زنگ میزنم و برات ماشین می‌گیرم.

ولی من از حالا غیرتی شده بودم و اصلا دلم نمی‌خواستم در این موقع شب پرستوی من سوار تاکسی آژانس شود. برای همین گفتم:

– سهیلا خانم، آژانس چرا زود آماده شو خودم ایشون رو می‌رسونم‌.

سهیلا با تعجب نگاهی به من انداخت و بعدهم  نگاهی به پرستو.

پرستو:

– نه اصلا همون آژانس خوبه من مزاحمتون نمی‌شم.

– نه چه مزاحمتی مثل این‌که یادتون رفت قراره قوم خویش بشیم.

پرستو وقتی این حرف را ازمن شنید، مثل این‌که بله را برای داداشش گرفته باشد. لبخندی بر روی لباش نشست  و دیگر چیزی نگفت.

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.