دانلود رمان

Rate this post

چند ساعت از رفتن مامان و بابا گذشته بود و سلین و عمر من رو به زور وارد شرکت کرده بودن. داشتم آب قند روی میز رو قاطی

می‌کردم و صدای برخورد لیوان به قاشق توی فضا می‌پیچید.

به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بودم و کم‌- کم آفتاب داشت غروب می‌کرد. سکوت تمام فضای سالن رو پر کرده بود که عمر این سکوت رو شکست :

– عروسکم اگه حالت بهتره به خونه برگردیم؟!

با حرص  بهش چشم نازک کردم. صدای بابا توی گوشم وز- وز کرد:

– ما دختری به اسم رزا دیگه نداریم!

بابا من نمی‌تونم ازتون بگذرم. شما فقط من رو قضاوت کردین، هيچ‌وقت نپرسیدین چرا این کار رو کردم! شما من رو زود قضاوت کردین بابا! مگه می‌شه از شما بگذرم من به‌خاطر شما شده دنیا رو می‌گیرم تا شما رو به دست بیارم.

بلند شدم و لب تر کردم. لب‌های خشکم به زبونم چسبید. خیلی آهسته سری تکون دادم و با عمر همراه شده و از سوگل و سلین تشکر کردم.

توی راه، نگاهی به چشم‌انداز زیبای شهر انداختم. همه از دور، وقتی به آدم‌های این شهر نگاه می‌کنن فکر می‌کنن ما آدم‌ها چقدر خوشبختیم. اما وقتی نزدیک‌تر میان می‌بینن این تصور، فقط از دور زیباست.

ماشین وارد حیاط ویلایی خونه‌ی جدید عمر شد. از این خونه‌ها توی زندگیم کم ندیدم با  این حال این خونه به ساختمون‌های دیگه متفاوت بود.

تقریباً چند روزی بود که به این‌جا اومده بودیم. نزدیک ساحل بود و صبح‌ها با صدای امواج دریا از خواب بیدار می‌شدم.

با یادآوری اتفاق امروز دوباره چشم‌هام پر شد و دیگه دکوراسیون لوکس خونه به چشمم نیومد. مجسمه‌ی وسط حیاط و چراغ‌های بلند و رنگارنگ دور تا دور محوطه وارد قلبم شده و باعث شد دردی تو دلم بپیچه. بی‌اراده آروم آخ گفتم ولی توجه عمر رو جلب کرد.

سریع بازوم رو به چنگ گرفت و با صدای مرتعشی گفت:

– حالت خوبه رزا؟!

بازوم رو از چنگش رها کردم و به اتاقم وارد شدم. در رو که بستم به دیوار تکیه کرده و چشم‌هام رو بستم. یعنی من بابا و مامانم رو به خاطر عمر از دست دادم؟

یعنی دانیال به بابا، مامانم گفته که من با عمر ازدواج کردم؟ اصلاً دانیال کجاست؟ چرا این حرف‌ها و چرند و پرند‌ها رو به خانواده‌م گفته؟! اون که حقیقت رو نمی‌دونست؟

آهی کشیده و از پله‌های عمیق که به تختم منتهی می‌شد بالا رفتم و روش نشستم. لباس‌های تنم رو کنده و به نوری که از حیاط می‌دیدم خیره شدم.

آهسته زمزمه کردم:

– نشد نشد که بیام بازم به دیدن تو

نشد نفس بکشم نفس کشیدن تو

روزهای تار منه شب های روشن تو

چقدر غریبه شدی… منم… منم… من تو…

***

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.