دانلود رمان

Rate this post

خیابان‌ کمی خلوت‌تر شده بود و گه گاهی ماشین رد می‌شد.
– احتمالا تا چند دقیقه‌ی دیگه پیداش بشه! همین گوشه، کنار مغازه منتظر باشید. تا جایی که ممکنه شک برانگیز نباشید!

ما هم اینجا مراقبتون هستیم. امیدوارم بتونید ساتیار رو به خودش بیارید!
لبخند کجی روی لبم نشست. بدون حرف دیگری، در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. با عقب رفتنم، متین استارت زد و با سرعت دور شد. نفس عمیقی کشیدم و به چشم‌هایم دستی کشیدم. کنار مغازه‌ای که کرکره‌اش کشیده شده بود ایستادم و دسته‌ی کوله‌ام را میان دستانم فشردم.
نوری که روی صورتم افتاده بود، چشم‌هایم را می‌زد. پلکی زدم و جایم را عوض کردم. با برگشتنم، نگاهم روی پسری سر به زیر ثابت ماند. هنگام راه رفتن، دست چپش را تندتر از دست راستش تکان می‌داد. احساس کردم چیزی در وجودم فرو ریخت. داشت از کنارم عبور می‌کرد.
خودش بود!
قبل از این که دیر شود، آستینش را کشیدم و خودم هم دنبالش دوییدم. با کشیده شدنش توسط من، سرش را برگرداند. آن چشمان بی‌روح و یخ زده، نمی‌توانستند برای برادرم باشند! پس کجاست اویی که خنده‌هایش تا عرش می‌رفت؟
بی‌رحمانه، دستش را کشید و پشتش را کرد. پاهای خشک شده‌ام را حرکت دادم و طوری که انگار تازه متوجه اطرافم شده باشم، جلویش را گرفتم.
همچنان سرد نگاهم می‌کرد؛ بی‌تفاوت، غریبه، بی‌احساس، بی‌اهمیت، مثل خاطره‌ای دور!
صورتش را قاب گرفتم و با قلبی که هر لحظه بیشتر فشرده می‌شد نالیدم:
– ساتیار جانم، می‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ کجا بودی عشق آجی؟ اصلا من برات مهم هستم؟ معلومه که نیستم! چندین ماهه یک زنگ هم به من نزدی. حالا هم که پیدات کردم نگاهت رو ازم می‌گیری و پشت می‌کنی؟!
انگار همه چیز را فراموش کرده بودم؛ دلیل آنجا بودنم، بلایی که بر سرش آورده بودند، موقعیتمان را!
در برابر تمام احساسات من، گفت:
– نمی‌شناسمت!
اگر بگویم کسی درون من جان داد، دروغ نگفته‌ام! باید سنگ باشی تا از هم‌خونت چنین چیزی بشنوی و دم نزنی! و باز هم انگار همه چیز را فراموش کرده بودم؛ صحبت‌های لوکا و متین، شست و شوی ذهنی‌ ساتیار، همه چیز را!
به سینه‌اش مشت زدم که دو قدم به عقب پرت شد.
– یعنی چی که من رو نمی‌شناسی؟ داری منکر خواهرت میشی؟ منم، ساتی! ساتی‌ای که همیشه بهش می‌گفتی ساتَن و مسخره‌ش می‌کردی. دِ نامرد من اون همه خاطره رو کجا چال کنم که دیگه نبینمشون و یادشون نیفتم؟!
کاش فریاد می‌زد، من را هل می‌داد، کتکم می‌زد اما از کنارم رد نمی‌شد!
نتوانستم، نتوانستم روی پاهایم بایستم و به محض این که از من عبور کرد، با زانو روی زمین افتادم. نمی‌گذاشتم اشک‌هایم پایین بیایند و باز هم لعنت به غرور لعنتی‌ام!
چند دقیقه گذشت را نمی‌دانم؛ فقط می‌دانم با کشیده شدن بازویم به خودم آمدم و از زمین دل کندم. شخصی که مرا گرفته بود، با ملایمت به سمتی می‌رفت که آن لحظه درکی ازش نداشتم.
با فرو رفتن در فضایی خنک، به خودم آمدم. روی صندلی عقب ماشین بودم. در خودم مچاله شدم و از بازویم نیشگون گرفتم. خواب نبودم، خواب نبودم! لعنت به بیداری‌هایی که ای کاش خواب بودند!
سرم را به صندلی جلویی تکیه دادم. در بی‌حسی کامل فرو رفته بودم. آنقدر شدت شکنجه‌ شدن‌هایم زیاد بود که چیزی را حس نمی‌کردم!
با صدای متین، رویم را به سمتش برگرداندم. بطری آبی را جلویم گرفت و در ماشین را بیشتر باز کرد.
– یکم آب بزن به صورتت، حالت بهتر بشه!
بطری را گرفتم، درش را باز کردم و یکجا همه‌اش را روی صورتم خالی کردم. از خنکی آب، نفسم برای ثانیه‌ای حبس شد. ریتم قلبم بالا گرفته بود و بی‌تابی می‌کرد.
آب از روی موهایم به لباسم می‌چکید. به متین خیره شدم. کنار پایم، جلوی در ماشین زانو زده بود و به من نگاه می‌کرد. بطری خالی از آب را از من گرفت و پس از چند دقیقه برگشت. در را بست و راه افتاد.
***
– پس موفق نشدی!
نگاه دردمندم را به سمت لوکا کشیدم. خونسرد بود. انگار می‌دانست چه اتفاقی قرار بود بیفتد.
– اون حتی به حرفم گوش نکرد.
سرش را تکان داد و دست‌هایش را در جیب‌هایش برد. لبه‌ی کت قهوه‌ای‌اش عقب رفته بود و اسلحه‌اش در جیب پشتی‌اش مشخص بود. اسلحه‌ای نقره‌ای که زیر لوستر، برق می‌زد.
لوکا که نگاه خیره‌ام را روی اسلحه‌اش دید، با کتش رویش را پوشاند. مسخ شده بهش زل زدم. اخمی غلیظ روی ابروانش نشسته بود.
– به خودت مسلط باش ساتی! ما هنوز مسیر زیادی رو برای رفتن داریم. تِرور همین نزدیکی‌هاست و حواسش به همه چیز هست. نمی‌تونیم ریسک کنیم وگرنه خیلی راحت خودمون رو نشون می‌دادیم و ساتیار رو هم می‌دزدیدیم ولی خب، اگه بفهمن پای پلیس وسط کشیده شده و بهشون نزدیک شده، همه چیز رو خراب می‌کنن.
سرم را تکان دادم اما صدای کشیدن ماشه را در ذهنم تصور کردم، رهایی گلوله‌ای که قرار بود توسط من به مغز ترور شلیک شود!

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.