دانلود رمان

Rate this post

امیرحسینم یه چند وقت یه بار میومد و سر میزد مامانم که میزاشتیش صبح تا شب از امیر تعریف میکرد

یه هفته دیگه مثلا قرار بود اون طنازو بسوزنم ولی در اخر خودم بودم که مسخره شدم!

مادرم مشغول حرف زدن با زنعمو سمیرام(مامان امیر) بود هر از گاهیم یه نگاه به من میکردو لبخندای ملیح تحویلم میداد

پوفی کردم و لنگامو انداختم رو میز عسلی

حداقل نویدم نبود تا یکم سربه سرش بزارم بخندم

بیخیال گوشیمو ورداشتم و رفتم اینیستا یکم ول بگردم

بعد از پنج دقیقه گوشیو گذاشتم کنار اوففف این چه قیافه هایی واس خودشون درست میکنن

دیگه همه شبیه هم شدن نمیتونی تشخیص بدی کی کدومه، اخه خواهر من شما اگه لباتو شتری نکنی ابروهاتو ورنداری مثل موکت نکنی نمیشه؟!

تو حال و هوای خودم بودم که با بالا و پایین شدن مبل سر برگردوندم و قیافه خندون مامانو دیدم

منم به طبعیت از خودش لبخندی زدمو گفتم

جانم؟

دستامو تو دستاش گرفت و گفت

کی وقت کردی اینهمه بزرگ و خانوم بشی

پوکر نگاهی بهش کردم و گفتم

همونموقع که شما مشغول عشق و حال با مسعود جونت بودی

چشم غره ای بهم رفت و گفت

مرض دختره بی ادب پشیمون شدم عقلت از یه بچه دوسالم کمتره!

تکیه داد به مبلو ادامه داد

بدبخت اون بیچاره که ازت خواستگاری کرد…

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.