دانلود رمان

Rate this post

دستمو به علامت سکوت بالا اوردم و گفتم

پس همه اون کارات نمایش بود اره!منه خرو بگو اومدم بهت هنه چیزو گفتم توعم ک سوئ استفاده گر منتظر یه فرصت

بودی چی از این بهتر پیش خودت گفتی این بهترین راهه تا نقره رو خر کنم اره

ارتان بلند شد و سمت در رفت و گفت

من میرم بیرون تنهاتون میزارم

ارسین با صدای لرزونش گفت

این چه حرفیه دیوونه چه سوئ استفاده ای من… من فقد

با خشمم گفتم

تو چی ها تو چی

سرشو پایین انداخت و گفت

من دوست دارم!

به یکباره انگار تمام خشمم فرو ریخت ن تنها خشمم بلکه دل و قلبو تنمم فرو ریخت

تا بحال انقد ارسینو مظلوم ندیده بودم تا حالا انقد ارسینو عاشق ندیده بودم

نفس عمیقی کشیدم سرشو بلند کردو گفت

روم نشد بگم چون میترسیدم فک کنی از رو هوسه

دستو گذاشت رو قلبشو ادامه داد، آخ نقره تو چه میدونی من از همون اولم میمردم برات ولی نگفتم نخواستم تصمیم اشتباهی بگیری گذاشتم تا بزرگ بشی گذاشتم تا خانوم بشی سن خودمم کم بود

 

یعنی تا این حد گیج بودم ک نفهمیدم؟! یا شایدم ارسین دروغ میگفت

نه نه نه امکان نداره من چی منم دوسش دارم؟! نه… یعنی نمیدونم واقعا

خیره شد تو چشامو با صدای تحلیل رفته وارومش گفت

تو چی

سر به زیر انداختمو با اعصبانیت گفتم، من چی

دستاشو توهم قلاب کرد و گفت

توهم منو میخوای

با خنده مضحک سرمو بالا اوردم و گفتم

شوخی میکنی دیگه نه

سرشو تکون دادو گفت

الان قیافم به ادمایی میخوره که شوخی دارن؟

صدای خنده های نوید اومد که هر دو ساکت شدیم مامان برگشته بود بدون هیچ حرفی از اتاق زدم بیرون و دوباره همون نقاب شادیمو به صورت زدم و بیخیال خندیدمو گفتم

چته صدا عرعرت کل خونه رو ورداشته

نوید اخمی کردو گفت

به تو چه

زبونمو بیرون اوردم و گفتم

ع. نم برات کلوچه

خواست بیاد طرفم که مامان گفت

نقره خجالت بکش خودتو با این بچه یکی کردی

قبل اینکه کن جواب بدم نوید دستشو زد به کمرشو گفتم

من کجام بچس؟

چشمکی زدم و گفتم، اونجات

و بعد غش غش خندیدم مامان چشم غره ای بهم رفت و گفتم

نقره!

اما نوید ول کن نوید و گفت

اونجام کجاس

با این حرفش شدت خندم بیشتر شد

متوجه نبود ارتان شدم که به احتمال زیاد رفته بود پی خوشگذرونی

مشغول بگو و بخند با مامان بودم که ارسین با قیافه پکر اومد بیرون

اخمی کردم و رفتم تو اشپزخونه و خودم مشغول میوه شستن کردم

اومد اشپزخونه بطری ابی ورداشت و بی توجه به من از اشپزخونه زد بیرون

تازه اقا ازم طلبکارم هست اوهووو

ساعت نزدیکای پنج عصر بود بابا و امیر بیدار شده بودن امیر ی ساعت پیش رفت چقدر تعارف زدیم ک یه امشب پیش ما بمون

از ما اصرار و از اون انکار والااا

———–

یه هفته از اومدنشون به ایران میگذره یه هفته مثل برق و باد گذشت

پنج روزه که ارتان و ارسین رفتن شمال به بهونه کار

ولی همش به خاطر ارسین بود

تو این پنج روز خیلی فکر کردم و اخر به هیچ نتیجه ای نرسیدم.

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.