دانلود رمان

Rate this post

وهب که متوجه بیدار شدن من شده بود نگران نشست و نگاهم کرد.

– خوبین؟

– نه.

روی تخت نشست و اشاره کرد بغلم بیا. به سمتش رفتم و سرم رو روی سینه ش گذاشتم.

– وهب!

– جانم دلم!

– برام بگو.

موهام رو بویید.

– چی بگه شاه دلم!

– داستان بگو.

– چی دوست داری بشنوی؟

سینه ش رو بوسیدم.

– صدات رو!

موهام رو بوسید و گفت:

–  آورده اند كه ﺯﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺳﺎﺭﻩ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺑﺪﺭ ﺍﺯ ﻣﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﮐﺮﻡ ﺭﻓﺖ!
ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ:
+ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
+ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
+ ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ؟
– ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻭ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﺪ، ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﻦ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ، ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭﻣﺮﮐﺐ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯿﺪ!
+ شما ﮐﻪ ﺁﻭﺍﺯﻩ ﺧﻮﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﻣﮑﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺷﺪﯼ؟!
– ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺑﺪﺭ ﮐﺴﯽ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻭﺍﺯﻩ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ!
+ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ (ص) ﺑﻪ یاران ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ! ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﻣﺮﮐﺐ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ!

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺍﯾﺖ در جامعه اكنون بسيار ﻏﺮﯾﺐ ﺍﺳﺖ!
ﯾﮑﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﮑﻪ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﭘﻨﺎﻩ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻩ!
ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﻔﺮﻣﻮﺩ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻧﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ﺑﻠﮑﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻤﮑﺶ ﮐﻨﻨﺪ!
ﺳﻮﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺸﺮﮎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻫﻢ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﻮﺩ!
ﺁﻣﺪ ﮐﻤﮏ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ!

منبع: ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺍﺳﻼﻣﯽ، ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻟﺤﯿﺎﺓ ﺟﻠﺪ ﻧﻬﻢ، ﺹ 232 ، ﻧﺸﺮ ﺍﻟﺤﯿﺎﺓ

اگر خیلی ها در آن زمان بودند قطعا به پيامبر تذكر ميدادند كه، مگر نميدانى آن زن مشترک و مطرب است، كمك كردن به او جايز نيست و حرام است…
ﻣﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ (ص) ﺍﺳﺖ؟!

فرداش سالگرد ازدواجمون بود.  تا ساعت سه بعد از ظهر بیشتر سرکار نرفتم با اینکه کار ما تا ساعت  شیش شبه.   از آسانسور تا درب ورود به منزل رو با رد پا و نوارهای همرنگ تم تزیین کردم.   کیک سیب پختم و ظرف میوه.  تم یاسی،  نقره ای. سر میز  کیک و لوازم پذیرایی و هدیه رو گذاشتم.  برق ها رو خاموش کردم و شمع های نقره ای رو  روشن کردم. ساعت   شیش بود که  آسانسور ایستاد و فهمیدم داره میاد. نگاهی داخل آینه انداختم.

تاپ  مشکی با شلوار  سواری کاری  خاکستری.  یک گل یاس داخل موهام گذاشتم و  نیم تاجم هم روش زدم. تاپ دکلته بود و  حلقه م دستم و انگشتر هدیه اولین سالگردمون داخل دست دیگه م، موهام رو فر کرده بودم و النگوهای عقدم رو دستم و شالی هم دور کمرم بسته بودم. پشت در ایستادم. کلید انداخت و در رو باز کرد و داخل اومد. از پشت دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گلوش رو بوسیدم. به سمتم برگشت و همدیگه رو بغل کردیم.

– عشقم، غافلگیرم کردی!

بوییدمش و جوابی ندادم. بلندم کرد و روی صندلی گذاشتم. به سمتم خم شد.

– همه این ها برای منه؟

– عزیزتر از تو دارم؟

– داری؟

دوباره هم رو بوسیدیم.  آروم به عقب هلش دادم. با خنده روی صندلی نشست.  خمار بهش زل زدم.

–  خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها!

گفت:

–               با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

فروغی‌بسطامی

دست هام رو به سمتش گرفتم و همدیگه رو محکم بغل کردیم. من رو از روی صندلی خودم برداشت و روی پاش گذاشت و از جیبش جعبه ای رو در آورد و سمتم گرفت.

– هدیه به مهربانو عزیزم!

سرم رو به سرش تکیه دادم و جعبه رو باز کردم. یک  باکس گل قشنگ  و کوچیک که وسطش یک   النگو نازک قرار داشت. با بغل ازش تشکر کردم و هدیه خودم رو بهش دادم.  بازش کرد یک هدفون زرشکی. همدیگه رو بغل کردیم و بلندم کرد و در حالی که می بوسیدم به سمت تخت برد و روی تخت انداخت و در گوشم گفت:

چیست در فلسفه ی عشق ڪه دور از درک است؟

یک نظر دیدن و یک عمر به فڪرش بودن

در حالی که کتش رو در می آوردم گفتم:

– یه افسانه هست که میگه:

شاید عشق همون حسیه که قلب هاتونو باهم عوض میکنید، بیقرار میشید و برای همینه که بدون هم حس بدی دارید، چون بدن میخواد که قلب اصلیش کنارش باشه

به نظرم این قشنگ ترین تعریف عشقه!

دوباره دم گوشم گفت:

– من یک بچه دیگه می خوام لیا!

بی صدا خندیدم.

طبق عادت هر ساله دندون پزشک خواستم تا دندون های ههمون رو معاینه و ترمیم کنه.  سیستم تفکیک زباله قوی تر شد و حتی از گاز زباله به راحتی برق تولید می شد.

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.