دانلود رمان

Rate this post

تاک جلوی درخونه ایستاد و هر دو پلاستیک رو توی یک دستش گرفت تا بتونه کلیدش رو بیرون بیاره. از طرفی صدای تیام که تا بیرون از خونه هم می‌اومد باعث شد عجله کنه. وقتی در آهنی رو باز کرد و داخل حیاط رفت، تیام وسط سنگفرش نشسته بود. زیر چشمی با ترس و نفرت و خشم به باغچه مقابلش نگاه می‌کرد. مادرش ویلچرش رو تا در ساختمون بیرون کشونده بود و سعی می‌کرد به پسرش نزدیک بشه. پشت سرش، مادربزرگ پیر هم با تکیه به عصاش داخل حیاط می‌اومد.

زینب خانوم که تاک رو دید، زیرلب خداروشکر کرد و با قدم‌های سریع و مضطربی به طرفش اومد.

– سلام خانوم. خداروشکر که اومدین. تیام دوباره تو باغچه کرم دیده.

تاک با نگرانی کیسه‌های میوه رو به دست زینب داد و به برادرش نزدیک شد. همزمان رو به مادرش که به این سمت می‌اومد گفت: صبر کن مامان.

دست‌های لرزان مادرش، چرخ رو متوقف کردن ولی هنوز چشم‌های نگران زن روی صورت خیس از اشک تیام بود.

تاک با احتیاط دوقدم دورتر از برادرش نشست و آروم بهش گفت: چیزی نیست داداش. ببین گلت هنوز سالمه.

تاک با دستش به گل رز توی باغچه اشاره کرد ولی تیام بی‌توجه بهش با کلافگی گفت: گفته بودی نمیذاری کرم بیاد تو باغچه. تاک بهم دروغ میگه. تاک بهم دروغ میگه.

تاک دستی به پیشونی ملتهبش کشید و رو به برادرش گفت: نمی‌دونم این یه دونه از کجا اومده. ببین گلت هنوز سالمه. الان کرمه رو می‌ندازم بیرون باشه؟

گرچه تیام قصد نداشت که زیرلب زمزمه کردن و نشون دادن خشمش رو تموم کنه ولی تاک کنار باغچه رفت و کرمی که نیمی از بدنش داخل خاک بود رو برداشت. از همون فاصله به تیام نشونش داد و گفت: ببین پیداش کردم.

تیام دست‌هاش رو مشت کرد و با صدای بلندی گفت: همون یکی نیست. بهم دروغ گفتی. دروغگو، بهم دروغ گفتی.

تاک کرم خاکی توی دستش رو تا بیرون از خونه برد و داخل باغچه جلوی در رها کرد. بعد از اون سریع داخل حیاط برگشت و متوجه شد که تیام با کلافگی و عصبانیت دست‌هاش رو به زمین می‌کوبه. درسته، امکان نداشت که به این زودی آروم بشه. تیام از هیچی چیزی به اندازه کرم خاکی نمی‌ترسید و نفرت نداشت. ولی واقعا، مهم نبود که تاک چندبار باغچه رو شخم بزنه؛ کرم‌های خاکی بالاخره از یه جایی پیداشون می‌شد. تمام این منطقه پر از خاک‌های گلکاری شده بود.

وقتی تاک نگاهش رو بالاتر آورد و نگرانی رو توی چشم‌های مادرش دید، جرعتش رو جمع کرد و کنار تیام رفت.

– نکن تیام. دستات زخم می‌شن.

سعی کرد دست‌هاش رو بگیره قبل از اینکه به خاطر کوبیدن مشت‌هاش به زمین آسیب ببینه. ولی وقتی که تیام دستش رو محکم ازش کشید، ناخنش به صورت تاک خورد و زخمی روی گونه‌ش ایجاد کرد.

– خاک به سرم! گل‌تاک، صورتتو زخمی کرد؟

بعد از شنیدن صدای نگران مادرش، تاک برای چند لحظه خیره به زمین شد و مکث کرد. سوزش تدریجی زخمش بیشتر از قبل شد و باد شامگاهی هم سوزشش رو بیشتر کرد. می‌دونست که نباید عصبی بشه اما، تیام هنوز پشت سر هم فریاد می‌کشید و مشتش رو به بازو و سینه‌ خواهرش می‌کوبید. تاک نگاه اشکبارش رو به آرومی بالا آورد و صورت عصبانی و کلافه برادرش رو دید.

-تاک بهم دروغ میگه. همش بهم دروغ میگه.

تاک توی اون چند لحظه از خودش پرسید، تیام قرار نیست تکرار کردن این جمله رو تموم کنه؟ قرار نیست مشت کوبیدن به بدن خواهرش رو تموم کنه؟ این آدم هیچوقت برادرش نبوده. اون همیشه تنها کسی بوده که سرش فریاد کشیده. تنها کسی بوده که عمدا به بدنش آسیب زده. تیام همیشه تنها کسی بوده که اینطور اذیتش کرده.

– بسه دیگه..

با فریاد بی‌سابقه تاک، مشت‌ دست‌های تیام روی هوا متوقف شد. چشم‌های خیس و عصبیش رو باز کرد و به صورت دختری که کنارش نشسته بود نگاه کرد. صورتش، چشم‌هاش، لب‌هاش، نگاهش و ابروهاش، ترکیبی رو می‌ساختن که توی ذهن تیام به معنی خشم بود. برای همین شروع به گریه کرد و با جمع کردن زانوهاش، توی هم مچاله شد.

– مامان.. مامان..

تاک سرش رو سمت دیگه‌ای چرخوند و مادرش هم با به حرکت درآوردن ویلچر، خودش رو به تیام رسوند. به جلو خم شد و شروع به نوازش موهای پسرش کرد.

– گریه نکن مامان جان، آبجیت اذیتت کرده؟ می‌خوای بزنمش تا دیگه سر پسرم داد نزنه؟ ببین منو، می‌خوای بزنمش؟

تاک می‌دونست که همه‌‌ی اینا تظاهره. حتی وقتی که تیام با گریه سرش رو تکون داد و مادرش مشتی به شونه‌ تاک زد، می‌دونست که مادرش فقط برای آروم کردن تیام این کار رو می‌کنه. می‌دونست که برادرش از زمان تولد مبتلا به اوتیسمه و بیماریش باعث شده که اینطور رفتار کنه.

تاک همه‌ی اینها رو می‌دونست ولی باز هم اشک توی چشم‌هاش جمع شد. حس کرد بهش ظلم شده. کیفش رو همونجا روی زمین رها کرد و خودش بلند شد. با خستگی از کنار مادر و برادرش گذشت و به سمت ساختمون قدم برداشت اما بین راه، مادربزرگش دستش رو گرفت و نگهش داشت.

تاک همونجا ایستاد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد دلخوریش رو توی صورتش نشون نده ولی چراغ‌های توی حیاط برق چشم‌های خیسش رو به خوبی نشون می‌دادن. با این وجود وقتی رو به مادربزرگش چرخید، دست‌ چروکش رو دید که به صورتش نزدیک شد و اطراف زخمش رو نوازش کرد. همون نوازش پر محبت، دوباره قلب آسیب دیده‌ش رو نرم کرد.

– ببین دختر قشنگم صورتش چی شده!

بعد از شنیدن صدای لرزان و نگران پیرزن، تاک بی‌اراده لبخند زد و دست مادربزرگش رو گرفت. پوست چروکش رو بوسید و به آرومی گفت: فقط یه زخم سطحیه.

ابروهای مادربزرگش به هم نزدیک شدن و با عصبانیت اندکی گفت: این بچه هیچی نمی‌فهمه. باید ادبش کنیم که درست رفتار کنه.

تاک حتی می‌دونست که این حرف تظاهر به عصبانیته و مادربزرگش، حتی دلش نمیاد که به نوه‌هاش تشر بزنه. با این حال سرش رو به چپ و راست تکون داد و نگاهی به برادرش کرد که دست از گریه برداشته و زیر نوازش‌های مادرش آروم شده بود.

– بریم داخل. سرده…

رمان جدید نودهشتیا

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.