دانلود رمان

نفر هفتم توسط دامادش با خنجر کشته شد. داشتیم با وهب مباحثه می کردیم. من می گفتم: رمان جدید نودهشتیا

دانلود رمان

پرستو بعد از تشکر بسیار و گفتن به امید دیدار تا پنجشنبه، خداحافظی کرد و داخل خانه شد. سپس من راه افتادم. رمان جدید نودهشتیا

دانلود رمان

سهیلا با نیش خند شانه‌ای بالا انداخت: – خب عزیزم تقصیر خودته، می‌خواستی بشینی حسابی دیدش بزنی، حالا هم بیا بیرون می‌خوان خداحافظی کنن. رمان جدید نودهشتیا

دانلود رمان

رو به حیاط سرسبز توی اتاقم نشسته بودم و چند روزی از اون اتفاق نحس می‌گذشت. نمی‌دونستم چجوری به هدفم برسم اما امروز قرار بود با عمر همراه بشم و با هم به  ابوظبی بریم. رمان جدید نودهشتیا

دانلود رمان

چند ساعت از رفتن مامان و بابا گذشته بود و سلین و عمر من رو به زور وارد شرکت کرده بودن. داشتم آب قند روی میز رو قاطی رمان جدید نودهشتیا

دانلود رمان

نگاهم به عمر خندان افتاد و از جا بلند شدم. به سمتش قدم برداشتم و وقتی مقابلش رسیدم در جعبه رو باز کردم. یه ریموت ماشین از برند بنز بود که رمان جدید نودهشتیا

دانلود رمان

خیابان‌ کمی خلوت‌تر شده بود و گه گاهی ماشین رد می‌شد. – احتمالا تا چند دقیقه‌ی دیگه پیداش بشه! همین گوشه، کنار مغازه منتظر باشید. تا جایی که ممکنه شک برانگیز نباشید! رمان جدید نودهشتیا

دانلود رمان

امیرحسینم یه چند وقت یه بار میومد و سر میزد مامانم که میزاشتیش صبح تا شب از امیر تعریف میکرد رمان جدید نودهشتیا

دانلود رمان

دستمو به علامت سکوت بالا اوردم و گفتم پس همه اون کارات نمایش بود اره!منه خرو بگو اومدم بهت هنه چیزو گفتم توعم ک سوئ استفاده گر منتظر یه فرصت رمان جدید نودهشتیا

دانلود رمان

وهب که متوجه بیدار شدن من شده بود نگران نشست و نگاهم کرد. – خوبین؟ – نه. رمان جدید نودهشتیا